من، مامان کیاراد با اینکه هر روز شاهدحرف های جالب و شنیدنی از کیاراد هستم ولی دیروز صبح چیزی در مورد زندگی گفت که به نظرم حیف است اینجا برایش به یادگار ثبت نشود.
صبح بعدز اینکه مطمئن شد می تواند به جای مهدکودک به خانه پدر بزرگ برود، آشکار خوشحال شد و کیف اش کوک. بعدگفت:
"بیلیسن مامان، زیندگاننیخ البیر کیتابکیمین دی. بیر صفحسی یاتماخ دی، بیر صفحسی یوخودان دورماخ دی، بیر صفحسی اویناماخ دی ، بیر صفحسی دَ مثلا قوناخ گتماخ دی. حتی غذایماخ دا بیر صفحسی اولابیلر."
این ها رو گفت و خندید و گفت مگه نه مامان؟ من هم خندیدم و موندم که چه زود به این تشبیه رسید این پسرک.
معنی سخنرانی پسرک: "میدونی مامان، زندگی مثل یه کتاب هست. یک صفحه اش خوابیدن هست، یک صفحه اش از خواب بیدار شدن،یک صفحه اش بازی کردن و یک صفحه دیگرش هم مثلا مهمانی رفتن است. حتی غذا خوردن هم می تواند یک صفحه اش باشد."
پریروز هم به تنهایی با استفاده از دو لوله دستمال توالت و دو عدد چسب زخم از فرط تنهایی (چون ما خواب بودیم) یک دوربین خوشگل درست کرده بود. کلی زحمت کشیده بود تا لوله ها را از داخل دستمال ها بیرون آورد و البته تمام خانه پر شده بود از دستمال.