Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

..

RSS


منوی اصلی

» صفحه نخست
»
ايميل ما

موضوعات
» عکس (٤۱)
» اولین ها (٢۸)
» 1 ماهگی (٧)
» 16 ماهگی (٦)
» 7 ماهگی (٦)
» 13 ماهگی (٦)
» قبل از تولد (٥)
» تولد (٥)
» 2 ماهگی (٥)
» 4 ماهگی (٤)
» 5 ماهگی (٤)
» 14 ماهگی (٤)
» مهد کودک (۳)
» 18 ماهگی (۳)
» 19 ماهگی (۳)
» 28 ماهگی (۳)
» کاردستی و هنر (۳)
» 24 ماهگی (٢)
» 26 ماهگی (٢)
» 27 ماهگی (٢)
» 15 ماهگی (٢)
» استعداد یابی (٢)
» 3 ماهگی (٢)
» 12 ماهگی (٢)
» 6 ماهگی (٢)
» خاطرات (٢)
» 20 ماهگی (٢)
» 10 ماهگی (٢)
» علایق (٢)
» 42 ماهگی (٢)
» 32 ماهگی (٢)
» 31 ماهگی (٢)
» 30 ماهگی (٢)
» 34ماهگی (٢)
» 25 ماهگی (٢)
» سه ونیم سالگی (٢)
» 33 ماهگی (۱)
» 4 سال و 1 ماهگی (۱)
» 3 سال و 10 ماهگی (۱)
» 44 ماهگی (۱)
» 4سال و 4 ماهگی (۱)
» 4 سال و 11 ماهگی (۱)
» 5 سال و 2 -3 ماهگی (۱)
» 4 سال و 2 ماهگی (۱)
» سه سال و 10 ماهگی (۱)
» 39 ماهگی (۱)
» 38 ماهگی (۱)
» نمایش های خلاق (۱)
» 37 ماهگی (۱)
» 35 و 36 ماهگی (۱)
» 35 ماهگی (۱)
» 9 ماهگی (۱)
» 11 ماهگی (۱)
» آخرین ها (۱)
» 8 ماهگی (۱)
» مسابقه (۱)
» دندانپزشکی (۱)
» هوش (۱)
» انتخاب اسم (۱)
» 17 ماهگی (۱)
» 29 ماهگی (۱)
» 21 ماهگی (۱)

آرشیو ماهانه
»

لينک دوستان
» پریا - خرداد 84
» وانیا- دی 80
» فراز - بهمن 84
» کیهان - خرداد 84
» محمود و نور - خرداد 85 و آبان 87
» آندیا - شهریور 85
» سارا - آذر 85
» کوروش - بهمن 85
» مارتیا-آبان 86
» شاینا- آذر 86
» دارا و آسا - آبان 86 و خرداد 88
» آراز - دی 86
» سارا و بهار - بهمن 86 و مهر 88
» پارسا - بهمن 86
» ایلیا - اسفند 86
» سروین - خرداد 87
» باران - خرداد 87
» آیین - تیر 87
» طاها - مرداد 87
» مارتیا - شهریور 87
» آرسام - آبان 87
» نیما- آذر 87
» کیان - دی 87
» شنتیا - دی 87
» آروین - فروردین 88
» هلن - دی 87
» باران - تیر 88
» کارن - تیر 88
» مهراوه - تیر 88
» مَهراد / اسفند 88
» ویونا جون و مامان المیرا
» عمو پرویز
» عکس های زیبا
» کودکان پرشین بلاگ
» مجله شهرزاد
» یونیسف
» رومینا - مرداد 87
» دانیال - فروردین 85
» الیسا- خرداد 89
» ریحانه - فروردین 87
» عرشیا - اردیبهشت 90

آمار بازدید

» تعداد بازديدها:



درباره من



من در روز سه شنبه 9 سپتامبر 2008 راس ساعت 8شب در ژاپن به دنیا آمدم. از اینکه به وبلاگ من تشریف می آورید ممنونم.
پروفایل مدیر : کیاراد شمس

عکس های من در آخرین روز های سال 1390

 

 

 

من و دنیز

(دنیز دختر عمه ام هست)

 

 

 

 

الهی که شاد و سالم باشید.

 


کلمات کلیدی : عکس، سه ونیم سالگی

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱

نظرشما ()




34 ماهگی

سلام

دیدین باز مامانم فرصت نکرد برای پست قبلیم عکس بذاره...اشکال نداره می دونم که کمی (البته فقط کمی) هم تقصیر خودم هست که دوست دارم با من همبازی بشه...

خب مثل همیشه اول از حرف هام شروع می کنیم:

- وقتی خورشید کم کم شروع می کنه به غروب کردن، من میگم مامان بیا باز کم کم شب داره شروع میشه. این موضوع رو یه روز همینجوری که داشتم از پنجره به بیرون نگاه می کردم کشف کردم و از اون به بعد هر وقت متوجه فروب خورشید خانم بشم حتما تکرار می کنم.

- علاقه به موسیقی چنان در من زیاد هست که با نوشمک/ یخمک هم می تونم ساز دهنی بزنم!

- یه روز مامان می خواست خیاطی کنه. داشت با قیچی یه پارچه ای رو می برید. من خیلی دلم می خواست که اجازه بده من با قیچی پارچه رو ببرم و برای همین به مامان گفتم که بدین من ببرم آخه من کارگر شما هستم!

- یه روز که داشتم کارتون موش و گربه رو تماشا می کردم، دیدم موش خیلی زرنگ هست، گفتم ماشاا... به موشه که با اینکه کوچولوه ولی خیلی زرنگه.

- یه ضرب المثل جدید درست کرده ام که برای نوشیدنی های خوش طعم استفاده می شه:

"اِله ایشملی دی کی، آدام دییر بارماغیمی دا ایچیم" یعنی اونقدر گوارا/ خوشمزه هست که آدم می گه انگشتم رو هم بنوشم.

- می دونستین هاپو ها به چهار دسته تقسیم می شن:

مهربون ، خیلی مهربون ، خطرناک ، خیلی خطر ناک

من هاپوی مهربون رو دوست دارم نه خیلی مهربون رو.

امروز با الیسا (عروسکم که گاه بچه ام و گاه آبجی ام هست) رفتیم حموم. بعد از اینکه من اونو شستم داشتیم باهم حرف می زدیم:

کیاراد: الیسا من دیگه خیلی بزرگ شده ام. تو حموم گریه نمی کنم. به کلاس 4 ساله ها هم می رم. تو هنوز میری کلاس 3 ساله ها؟ هنوز خیلی بزرگ نشده ای. یه کم بزرگ شده ای.

الیسا حرفم رو تایید می کنه.

کیاراد: قراره تولدم بشه. می خوام یه تولد بزرگ بگیرم که خیلی ها رو دعوت بکنم بیان به تولدم. تو هم می تونی بیایی. فقط یادت باشه قبلش برام یه هدیه بخری که با خودت بیاریش. من ماشین دیوانه دوست دارم. ماشین دیوانه می تونه به هر طرف بچرخه. آخه تو پول زیاد داری؟ خیلی پول لازم هست برای خرید ماشین دیوانه...

الیسا مامان و بابای تو کجان؟

الیسا (با صدای مامان): کیاراد اجازه می دی بابای تو بابای من هم باشه؟

کیاراد: باشه اجازه می دم. فقط اول باید یه قول به من بدی. اینکه منو اذیت نکنی.

بعد با الیسا دست می دیم و دستمون رو چند بار تکون می دیم و می گیم قول،قول، قول.

من به الیسا قول دادم که برم تو اداره ام کار بکنم و پول در بیارم که بتونه برای تولد من هدیه بخره! بهش قول دادم که یه روز با خودم ببرمش اداره ام...

البته مکالمه ما حدود نیم ساعت ادامه داشت...

- دیشب دختر عمه دنیز با مامان و باباش خونمون مهمون بودند. خیلی باهم بازی کردند و آخر شب که می خواستند برن من راضی نبودم و اصرار می کردم که من هم می خوام باهاشون برم...صبح که بیدار شدم دیدم اسباب بازیهام تو پذیرایی هست و جمع و جور نکرده ایم. به مامان گفتم که باز دنیز اسباب بازی های من رو جمع نکرده!!

بعد هم کمی مشغول بازی شدم و بعد از اون رفتم کامیون بزرگم رو آوردم و همه اسباب بازی های کوچیک رو جمع کردم توی اون و بردم توی اتاقم خالی کردم.

مامان: آفرین کیاراد که اسباب بازی هات رو جمع می کنی. معلومه پسر بزرگی شده ای؟

کیاراد:نه، مجبورم جمعشون بکنم.

مامان: مجبوری؟ چرا؟!!

کیاراد: آخه دنیز جمعشون نکرده بود.

- مامان یه مجله نشونم میده که از توش یه چیزی انتخاب بکنم...(می خواد من سرگرم بشم تا به کارش برسه، می گه یه چیزی انتخاب بکن بعد درباره اون باهم حرف بزنیم)

من عکس یه خانم رو نشونش می م و میگم این رو انتخاب کردم.

مامان: از لباس این خانم خوشت اومده؟

من: من از خودش خوشم اومده. بیا من و این خانم رو باهم ازدواج کردونده بشیم. (ازدواج اِلَناخ)

- بعضی کلمات رو نمی تونم درست تلفظ بکنم:

پارچایه /پارچایا یعنی چارپایه/چارپایا

مسگول یعنی مسئول

کلمه "قصر" رو به جای کلمه "زندان" استفاده می کنم. علتش هم اینه که در کارتون شرک، فیونا رو در قصر زندانی کرده بودند. از اون به بعد من بالاخره متوجه نمی شم قصر و زندان کدومشون برای زندانی کردن هست؟

 

و حالا عکس ها:

 

تا سطر بالا خیلی وقت پیش نوشته شده بود وامروز یعنی آخرین روز تیر ماه بالاخره انگار قراره چاپ بشه...خدا به خیر کنه با این خوش قولی های مامان پبین...

 

 اینجا یک پارک در شهر بناب هست. چند وقت پیش روز جمعه برای نهار به همراه پدر بزرگ و مادر بزرگ رفته بودیم برای نهار بناب کبابی اصل بخوریم...

 

به نانوایی عمو کیاراد نانوا خوش آمدید...

بعد از یک روز پر کار، از خستگی در عرض چند ثانیه خوابم برد...

 

به همراه الیسا جان مشغول تمرین موسیقی هستم.

این هم ویولن دست ساز خودم هست که مشغول نواختن ام.

یک روز شاد در پارک محله.

فشن شو...

 

عمو باغبان شده ام و مشغول انجام کارهایم هستم...

 

شکل یک مثلث را درست کرده ام.

نقاشی را من کشیده ام و بعبعی را به کمک مامان بریده و چسبانده ایم.

عینک ساخت کیاراد

موتورسیکلت ساخت کیاراد. (به واکمن تکیه داده شده تا در عکس معلوم باشد)

چرخ و فلک ساخت کیاراد

هی روزگار......

همدان- آبشار گنج نامه

بپر بپر از کارهای محبوب من موقع پایین آمدن از پله ها

همدان- موزه علوم طبیعی

در انجام کارهایتان جدی باشید. مثل من.

سره سره بازی (به جای سر خوردن از سرسره)

اینجا دارم "پرکاشن" اجرا می کنم.

من و الیسا تو خونه کوچیکمون.


کلمات کلیدی : عکس، 34ماهگی، 35 ماهگی

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠

نظرشما ()




33 ماهگی، ماه موفقیت ها و استقلال! ماه آخرین ها!فه

سلام

خبرهای خوب دارم. اینکه من 33 ماهگی رو بدون پوشک شروع کرده ام. نه تنها این بلکه به موقع نیاز به توالت رو اعلام می کنم میتونم تا رسیدن ب دستشویی خودم رو کنترل هم بکنم.

بعلاوه اینکه شب ها می تونم خودم بخوابم. یعنی نه شیر می خورم، نه اینکه لازم دارم حتما برام قصه گفته بشه. دراز می کشم سر جایم و چشمهایم رو می بندم و می خوابم.

آخرین پوشک رو دوشنبه 5 اردیبهشت که با عمو جونم و دختر عمه دنیز ام رفته بودیم پارک و رستوران پوشیدم. و 11 اردیبهشت بعد از ظهر هم برای آخرین بار شیر خوردم.

از حرف های من:

امروز صبح توی تاکسی نشسته بودیم و از کنار یک شهر بازی عبور کردیم که وسایلش کار نمی کردند.

من: اِاِاِاِ مامان اینجا یه شهر بازی هست. ولی چرا وسایلش کار نمی کنه؟

مامان: اِاِاِ بله یه شهر بازی هست. شاید چون صبح زود هست هنوز عمو ها بیدار نشده اند. شاید هم بیدار شده اند ولی هنوز نیومده اند.

من: هم عمو ها و هم خاله هاشون؟ بلکه هم دارن صبحونه می خورن که بعدا بیان. بلکه هم خونشون مهمون اومده دارن از اونا پذیرایی می کنن. بلکه هم می خوان کمی بیشتر استراحت بکنن.


وقتی می خواستیم بریم سفر (ما رفتیم نمایشگاه کتاب تهران و بعد هم رفتیم شمال)، مامان وسایلمون رو گذاشته بود روی مبل که بعدا بذاره توی چمدون. من هم از فرصت استفاده کردم و یه بازی به ذهنم رسید. مبل مثلا ریل بود. همونی که توی فرودگاه  هست و وسایل روی اون حرکت می کنن تا هر کس وسیله خودش رو برداره. من و مامان باید وسایل خودمون رو به موقع بر می داشتیم. بعد هم اونا رو چیدم روی میز تا توی کامپیوترم نگاه کنم ببینم داخل اونا وسیله خطرناک نباشه. بعد مامان اجازه داشت اونا رو برداره بذاره توی چمدون.


دریا رو خیلی خیلی دوست داشتم. دوست داشتم برم شنا کنم توش. دوست داشتم قایق سواری کنیم. سوار قایق موتوری شدیم که من خیلی خوشم اومد.  بادبادک هوا کردیم. خانم گاوه ها رو دیدیم و ازشون تشکر کردیم که برامون شیر تازه و مقوی درست می کنن. یکی از خانم گاوه ها عصبانی بود بابام گفتند که انگار دلش درد می کرد.


خونه کارن جون اینا رفتیم و کارن خیلی پسر مهربونی بود. اجازه داد با تمام اسباب بازی هاش بازی کنم و حتی روی تختش بخوابم. ممنون ام دوست جون مهربونم. کارن جون. راستی باغ خونه شما خیلی خیلی خوشگل بود.

با الیسا اینا رفته بودیم سفر. الیسا شده آبجی من و من خیلی دوسش دارم. هر چند گاه یه کم دعوامون می شد ولی دوسش دارم و دلم براش تنگ شده. دیروز که داشتم نهارم رو می خوردم براش نون کوچیک آماده کردم که اگه اومد خونمون خودم براش لقمه بگیرم. هر کی هم بخواد آبجی منو اذیت کنه با تفنگم می زنمش و هر کی هم بخواد تفنگ منو ازم بگیره آبجی الیسا نمی ذاره.


خونه خاله جونم هم رفتیم و من با "رها" جون و آیدین جون حسابی بازی کردم. من اونا رو خیلی زیاد دوسشون دارم و اونا هم منو دوست دارن. اجازه می دن با همه اسباب بازیهاشون بازی کنم. دوستتون دارم پسر خاله خوش تیپ و مهربون ام و دختر خاله خوشگل و مهربون ام.


دیگه اینکه صاحب یه اسکوتر خوشگل و آبی رنگ شده ام. بابا کریم مهربون ام برام جایزه خریده.


از سرسره های خیلی بلند هم دیگه نمی ترسم و می تونم بارها برم بالا و سر بخورم بیام پایین.


کمی فارسی حرف زدن یاد گرفته ام. قبلا فقط متوجه می شدم الان می تونم تا حدودی پاسخ هم بدم.


پریروز با بابام رفتیم آرایشگاه مردونه و هر دو موهامون رو کوتاه کردیم. (اولین آرایشگاه مردونه رفتن من)

موهام رو بعد از اصلاح ببینین. (البته حین الاغ سواری و با پشت صحنه ای از کاردستی های خودم.)

 

بفرمایین توت فرنگی میل کنین...

 

بادبادک بازی در ساحل دریا

 

من و دریا

 

موتور سواری (جایزه اعلام به موقع پی پی)

 

یک نوع کشتی نوح که در پست قبل توضیح دادم.

سیم میکروفون چند دور دور کشتی پیچانده می شه برای حمل کشتی به مکان مناسب. خود میکروفن هم برای در دست گرفتن حین کشیدن استفاده می شه.

 

این هم نوع قدیمی تر کشتی نوح که در آن برای حیوانات موسیقی نواخته می شه.

 

این روش پنهان شدن هم برای هوای بارانی خوبه.

 

و اما خاطرتون هست گفتم دیگه خیلی بهتر از قبل می تونم رنگ آمیزی بکنم. ببینین...

 

این ها چند تا از عکس های من در سال جدید هستند.

فعلا دوبافیظ


 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی : عکس، اولین ها، آخرین ها، 33 ماهگی

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠

نظرشما ()




تعطیلات تموم شد...

سلام

سال نو همه شما مبارک باشه. بالاخره بعد از مدت ها تعطیلی امروز رفتم مهد کودک. امروز عمو موسیقی اومده بود و من هم دستیارش شدم و باهم برای بچه ها برنامه اجرا کردیم.

تعطیلات رو رفته بودیم مسافرت. 


ظاهرا وقتی مسافرت بودیم من خیلی شلوغی کرده ام و یک عکس خوب ندارم که براتون نشون بدم.

عوض اش باز هم از حرف ها و کار هام براتون می نویسم.

پریروز داشتم تلفنی با دوست مامانم ( مامان کارن جون) صحبت می کردم. ایشون فارسی صحبت می کردند و من ترکی جواب می دادم. وقتی از من پرسیدند که چیکار می کنی؟ من هم گفتم "ایشلریمی گورموشم قوتولوپ" یعنی کارهام رو انجام داده ام تموم شده. مامانم تا اینو شنید خیلی خندید...


چند روز پیش قرار بود برای شام بریم خونه دایی جونم مهمون. از صبح خونه بابابزرگ ام بودیم و قرار بود از اونجا بریم مهمونی. معمولا وقتی بابا بزرگ ام می خواد نماز بخونه من هم فورا میرم و باهم می خونیم. اونروز بهم گفت کیاراد اگه می خواهی بری به بهشت، بیا باهم نماز بخونیم. من هم گفتم نه شما بخونین. من می خوام به مهمونی برم نه به بهشت.

همون روز خونه بابابزرگ ام باهم کشاورزی کردیم و تو باغچه خونشون سبزی کاشتیم. بیل زدیم و دونه پخش کردیم رو خاک و بعد آب دادیم. خیلی خوش گذشت.

دیروز هم تو خونه خودمون عمو باغبان شده بودم و با انبر دست شاخه های درخت کوچولوی انجیرمون رو بریدم. البته مامان ام خیلی ناراحت شد.سوال


راستی وقتی مسافرت بودیم، یه جایی مسابقه آواز خوندن برای آقایون بود. من هم داوطلب شدم و رفتم تو نوبت ایستادم. وقتی نوبتم شد میکروفن رو گرفتم و برای همه (بیش از 50 نفر) شعر "اتل متل توتوله" رو خوندم. البته کاملش یادم نیومد و نصف و نیمه خوندم. همه تشویق ام کردند و مجری 10 دلار بهم جایزه داد.


فعلا دوبافیظ

 


کلمات کلیدی : عکس، 31 ماهگی

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠

نظرشما ()




عکس

سلام.

یادتون نره اول اون دو تا پست قبلی رو بخونین بعد عکس ها رو ببینین. نظرتون رو هم برام بنویسین که به یادگار بمونه خیلی خوشحال میشم. مرسی...ماچ

 

اول عکس های مهمانی ها رو ببینین:

من و آراز

 

این عکس رو من از آراز گرفتم و همزمان آراز داره از من عکس می گیره

 

از راست به چپ: آراز، کیهان، من، مَهراد و پریا

 

من و دختر عمه ام دنیز که برای خودمون جشن گرفته ایم. (خونه پدر بزرگم)

و حالا عکس های خودم:

در حال قالب زدن روی خمیری که با آرد درست شده

دارم دوربین عکاسی درست می کنم

داریم با "الیسا" میریم گردش

دارم با هاشی (همون قاشق یا چوب های ژاپنی) سعی می کنم پشمک بخورم. (خونه پدر بزرگم)

عکس پاییزی من در باغ دانشگاه تبریز

این ها هم هنر های ناب ام هستند

موشک درست کرده ام. از همون هایی که میرن فضا!

این هنر هم با میله وسطی جارو و چوب درست شده!

چرخ های قطار چوبی که در اومده بودند و یه تیکه چوبی دیگه

این هم استخوان! هست که با چرخ های در اومده قطار ام درست کرده ام.

برج چوبی

طرز ست کردن پرگار برای رسم دایره (اون میله سبز حتما ضروری هست)

استفاده از همون میله سبز برای استفاده متفاوت از مداد رنگی (با وارد کردن مداد داخل لوله)

در حال درست کردن قطار

 

دیدین بد قول نبودم...مرسی که برام یادگاری می نویسین.ماچ

 


کلمات کلیدی : عکس، 28 ماهگی، کاردستی و هنر

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩

نظرشما ()




مهد کودک

سلام

یادتون هست نوشته بودم که مثل یه مرد تمام عیار میرم مهد؟ حالا مثل یه مرد پام رو کردم تو یه کفش که من دوست ندارم برم مهد کودک و اونجا حوصله ام خیلی سر میره. راستش یه بچه ای اونجا هست که منو هل میده و دوست ندارم برم با اون بازی کنم. حالا ببینیم من روی حرفم می ایستم یا مامان و بابا من رو راضی می کنن که برم مهد کودک.

و اما از حرفام براتون بگم:

دارم حین بازی های هیجانی از خودم ادا اطوار در میارم. به مامان پبین می گم که من دارم چیکار میکنم؟ مامان با لبخند و تعجب می گه اِاِ من نمیدونم چکار داری می کنی؟ من بهش می گم: خب بپرس برات بگم دیگه!

مامان پبین توی آشپزخونه سر پا ایستاده و داره با قیچی مخصوص قند ها رو خرد می کنه. من خیلی خیلی دلم می خواد که اون قیچی مخصوص رو بگیرم دستم (بهتون نگفته بودم که خیلی وقته با قیچی کار میکنم و بلدم باهاش کاغذ و دور از چشم مامان روبالشی و لباس ببرم!). خلاصه دارم نقشه می کشم برای به دست آوردن اون قیچی مخصوص. به مامان می گم: "مامان پبین اَیلَش یرده گَد سیندیر، اَیاخ اوسده یورولاسان ها." یعنی مامان پبین بنشین روی زمین قند بشکن، سر پا خسته می شی ها.

مامان داره برام قصه می گه و اونقدر من سوال می پرسم که قصه گم می شه. چند دقیقه بعد بابا میاد خونه و تا از در وارد می شه من بعد از اینکه بهش می گم سلام بابا خوش اومدی (و کلی خودم رو براش شیرین می کنم) فورا با لحن گلایه داشتن از مامان، رو به بابام میگم: بابا تَریم مامان پبین منه دِصّه دییردی، کَسیرین دِمَدیییی"  یعنی بابا کریم مامان پروین داشت برام قصه می گفت ولی بقیه اش رو نگفت. (و بدین ترتیب چغلی می کنم)

من و مامان پبین و عمه فاطمه (عمه فاطَم) رفته ایم به مسجد جامع تبریز تا برای کار تحقیقی عمه فاطَم عکس بگیریم. اونجا یه آقای مسن با عصا داره رد میشه.

من (کیاراد): مامان پبین این آقا پیر مرد هست؟

مامان: بله عزیزم. می بینی عصا هم داره. ایشون پیر مرد هستند.

من: چرا پیر مرد هست؟

مامان: چون سن اش از همه ما بیشتره.

من: چرا سن اش از همه ما بیشتره؟

مامان: چون قبل از همه ما دنیا اومده.

من: چرا قبل از همه ما دنیا اومده؟

مامان: چون خدا ایشون رو قبل از همه ما فرستاده تو این دنیا.

من: چرا خدا ایشون رو قبل از همه ما فرستاده تو این دنیا؟

مامان: همه یه روزی دنیا میان. ایشون قبل از ما دنیا اومدن.

من: من هم می خوام خدا منو بفرسته تو این دنیاااا. (با لحن گلایه و ادای گریه)

مامان: عزیزم تو رو هم دو سال پیش خدا فرستاده تو این دنیا که اومدی پیش من و بابا کریم.

من: من قبلش کجا بودم؟

مامان: کیاراد میایی بغلم بریم ببینیم عمه داره چیکار می کنه؟

متاسفانه من هم فورا حواسم پرت شد!!

 

شب داریم از مهمونی بر می گردیم. پیشنهاد می کنم اول بریم پارک بعد بریم خونمون. مامان می گه یادته اون شب رفتیم پارک سرد بود؟ بابا میگه یادت میاد سرد بود  و بالای پله های سرسره دستات رو ول کردی و افتادی پایین؟

بهشون میگم: من امروز تو پارک اول آتش روشن میکنم گرم بشه بعد بازی کنیم.

مامان: با چی آتش روشن می کنی؟

من: هیزم ها و چوب ها و تخته ها رو میارم با کبریت آتش روشن می کنم. بعد گرم می شیم و بعد بازی می کنیم.

بابا: ولی ما اجازه نداریم تو پارک آتش روشن کنیم چون همه جا آتش می گیره.

من: من مواظب می شم درخت ها آتش نگیرن.

مامان: تو پارک یه عمو نگهبان هست که اجازه نمی ده ما تو پارک آتش روشن کنیم.

من: آخه من اول میرم از عمو نگهبان اجازه می گیرم بعد آتش روشن می کنم.

مامان: باشه اگه عمو نگهبان اجازه بده من حرفی ندارم.

 

یه جایی بین صحبت بالایی مون مامان میگه که، کیاراد میتونی دستکش دستت کنی که دستات سرد نباشه. اینطوری لازم نیست آتش روشن کنی.

من: من وقتی ظرف می شورم دستکش می پوشم و بعد دستکش هام رو در میارم و می شم یه مامان که بچه ها رو اذیت نمی کنه.

مامان: مامان ها بچه ها رو اذیت نمی کنن؟

نه: نه مامان ها بچه ها رو اذیت نمی کنن، ولی بچه ها همه رو اذیت می کنن. من مامان میشم.


مامان پبین به من میگه چقدر خوبه که تو دی وی دی پلیر داری که من هم می تونم دی وی دی هام رو با اون ببینم. من بهش میگم: مامان پبین تو دی وی دی پلیر نداری؟ مامان می گه نه عزیزم من ندارم. من هم بهش می گم: باشه من اجازه می دم تو از دی وی دی پلیر من استفاده کنی.


تازه یادم رفته بود بگم که من توی مهد کودکمون شده ام همکار عمو موسیقی. یعنی پیانو کوچولوی خودم رو می برم و یه میز و صندلی کنار میز عمو موسیقی برام می زارن که باهم برای بچه ها برنامه اجرا می کنیم. من هم با میکروفن با بچه ها حرف می زنم و براشون موزیک اجرا می کنم. ( من خیلی خیلی خیلی عمو موسیقی شدن رو دوست دارم)

تو خونه هم برای مامان وبابا اجرا می کنم و تازه براشون هم توضیح میدم که در حال اجرای آهنگ کدوم شعر هستم و براشون اون شعر رو می خونم.


در مورد پوشک پوشیدن یا نپوشیدن هم من اعتراض کردم که چرا به من پوشک نمی پوشونین که بعضی وقت ها شلوارم خیس میشه؟ و اینطوری شد که الان همیشه می پوشم.

 

ترکیب رنگ ها توی دست و توی آب


 

پا تو کفش مامانم کردم.

 

یک هنر ناب با سیم و تبدیل دو شاخه.


کلمات کلیدی : 27 ماهگی، مهد کودک، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩

نظرشما ()




اواخر 26 ماهگی با عکس

سلام

باز امروز می خوام از حرف هام بنویسم. راستش من هر روز خیلی حرف می زنم. یعنی خیلی حرف های قشنگ می زنم ولی چون نمی شه که همشون رو اینجا بنویسم  پس اونهایی رو که فکر می کنم با مزه ترند رو براتون می نویسم.

چند وقت پیش رفته بودیم مسافرت و مهمون خونه یکی از دوستان مامان و بابا بودیم که خیلی مهربون اند. اسم پسرشون که "محمد حسن" هست رو من اولش نمی تونستم درست بگم. یعنی چون هم سن پسر دایی سینا خودم بود و اسمش هم شبیه پسر دایی امیر محمد خودم بود، در نتیجه بهش می گفتم " امیر محمد حسن" یا حتی "امیر محمد سینا" و همینطور "محمد حسن سینا". ولی بلاخره فهمیدم که اسم خودش  رو بگم راحتتره!

مامان محمد حسن میتونست ترکی صحبت بکنه ولی کمی متفاوت بود از ترکی من، برای همین روز اول این نمونه مکالمات من و ایشون بود:

ایشون: کیاراد گَل "بورنیین" سیلیم. یعنی  کیاراد بیا "بینی ات" رو پاک کنم.

من: "بورنیین" یوخ، "بورنو وی".


ایشون: کیاراد " اَلیین " ور منه. یعنی کیاراد "دستت" رو بده به من.

من: کیمین اَلین؟ یعنی دست کی رو؟

توضیح: "اَلین" در ترکی با لهجه تبریز یعنی "دستش" و در حالیکه " دستت" میشه " اَلیوی".


توی آشپزخونه من دارم با غذا ساز کار می کنم (بازی می کنم)! به مامان میگم که می خوام روشنش کنم. نترسه چرا که من پیششم. مامان هم میگه باشه عزیزم چون شما پیش من هستی نمی ترسم. چند بار تکرار می کنم و مامان نمی گه که روشن نکن.(آخه یه کمی خودم می ترسیدم روشنش کنم). آخر سر که می بینم مامان نمیگه که می ترسه یه نگاهی به دور و برم میاندازم که دنبال  دلیل برای روشن نکردن بگردم و بهش میگم " آخه اگه روشنش کنم یخچال میگه بوق بوق بوق در من رو باز کنین از توی من خوراکی بردارین" برای همین روشنش نمی کنم. آره برای همین روشنش نمی کنم!"

میدونم که وقتی در یخچال باز باشه بوق بوق بوق می کنه نه وقتی بسته است، ولی من چاره ای نداشتم باید مامانم رو قانع می کردم دیگه!!!


یه روز مامان پبین به من گفت که اسباب بازی هام رو جمع کنم و ببرم توی اتاق خودم بذارمشون. من هم می خواستم از زیر کار در برم و برای همین یه دلیل خوب آوردم که مامان راضی شد خودش جمع کنه!!

در حالی که خودم رو به لنگیدن زده بودم و لنگان لنگان راه می رفتم گفتم " آخه من مریضم، ببین من پام درد می کنه نمی تونم خوب راه برم. نگاه کن چه جوری درد می کنه، برای همین نمی تونم جمعشون کنم،آخه مریضم."

مامان پبین در حالیکه سعی می کرد نخنده گفت: الهی، کی پات اینجوری شد؟ چه بد جوری هم می لنگی؟ چرا درد گرفت؟

من: آخه چیپس زیاد خوردم برای همین پام درد گرفت. آره چیپس زیاد خوردم برای همین. شما چیپس زیاد نخور پات درد نگیره!!!


یه روز دیگه در حالیکه بدو بدو دارم میرم توی اتاق خواب پیش مامان پبین، وسط حال می افتم رو زمین و بعد بلند میشم باز میدوم...

مامان پبین میگه: اِوا چی شد؟

من: چیزی نموند زیرم. هیچی نشد.

مامان پبین: خب خدا رو شکر چیزیت نشد.

من ضمن اشاره به ران پای چپم می گم: فقط یکم اینجام درد گرفت. به نظرت چه جوری خوب میشه؟

مامان پبین که فراموش کرده منو ببوسه میگه: فقط ران پات درد گرفت. الان زود خوب میشه.

من با لحن اندکی غمگین: به نظرت چه جوری خوب میشه؟

و بالاخره مامان یادش میاد که باید منو ببوسه تا پام خوب بشه. اونم دو تا بوس گنده.


دیروز با برگها یه موش درست کردیم و با سنگ ها و کاغذ های رنگی یه حوض درست کردیم که توش سه تا ماهی نارنجی دارن شنا می کنن. مامان پبین سعی می کنه معنی کلمه " کاردستی" رو برای من توضیح بده.

مامان پبین: هر چیزی که با کمک دست هامون درست می کنیم میشه کاردستی. مثل همین موش، یا همین حوض که با دست هامون درست کردیم.

من: اگه با پاهامون چیزی درست کنیم کاردستی نمی شه؟!

 

 

 

ژست هام خوب بودند. میدونین من عکس زیاد دارم ولی امروز نشد که بیشتر براتون عکس بذارم. ایشاا... پست بعدی.

 


کلمات کلیدی : عکس، 26 ماهگی

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩

نظرشما ()




تولدم مبارک

سلام

امروز 9 ام سپتامبر هست. درسته که هنوز 18 ام شهریور هست، ولی اگه یادتون باشه دو سال پیش نهم سپتامبر 19 ام شهریور بود و برای همین تولد من هم 9 سپتامبر هست و هم 19 شهریور!! خب راستش مهم اینه که من امروز دو سال تمام دارم. هورررااااااا

بزرگ تر شدن هم خوبه هم بد. خوبه چون دیگه قدم بلند تر شده دستم به خیلی جاها مثلا دستگیره در ها، روی کابینت ها و به کلید های اجاق گاز می رسه. باز هم خوبه چون بیشتر وقت ها با بابا کریم دو تایی رانندگی می کنیم. ولی بد هست برای اینکه مامان بهم میگه دیگه بهتره شیر نخورم از مامان. دیگه بهتره پوشک نبندم. ضمنا انتظار دارن من بیشتر وقت ها به حرفشون گوش بدم.

تو این دو سال یاد گرفتم که آدم ها باهم حرف می زنند تا خواسته هاشون رو بگن و گریه کردن برای مواقع خاص و استراتژیک خوبه. یاد گرفته ام که همه چیز های دور و برمون رنگی هستن و همه رنگ ها اسم دارند. مثلا صورتی، آبی، قرمز، سفید، سیاه، طوسی و قهوه ای که من این تعداد فعلا بلد ام. فهمیده ام که هر چیزی تعداد مشخصی داره که میشه اونا رو شمرد، من هنوز تا 5 رو درست بلدم بشمارم و تا 10 رو قاطی پاتی میشمارم.

قصه و کتاب رو خیلی دوست دارم و بیشتر از اون بابام و قصه هاش و بازی های هیجانی با بابام رو دوست دارم. بابام یه قصه ای تعریف میکنه که ماجراهای کیاراد با بچه هاش ( هاپو، پیشی، خرگوش و موش) هست. توی این قصه کیاراد که قوی و قهرمان هست بابای بچه هاش هست و یه ماشین سفید شبیه ماشین بابا کریم هم داره.

///////////////////

از وقتی آنا جونم رفت آسمون ها، بعضی وقت ها همه خانوم ها و خاله ها جمع می شدند، قران می خوندند و صلوات می فرستادند و گریه می کردند. من هم یاد گرفتم که وقتی می گم "صل علی محمد و آل محمد و عجج فجهووووو" همه بهتره گریه کنن. یا وقتی همه خاله ها باهم هستند حتما قراره گریه کنن مخصوصا اگه جایی باشیم که جعبه وسایل آنا اونجاست و ما هر هفته میریم میشوریم و روش گل می گذاریم.

///////////////////

نماز خوندن رو پارسال از پدر بزرگم یاد گرفتم و الان با مامان یا به تنهایی روزی چندین مرتبه نماز می خونم. حرف های نماز رو هم بلدم" الله اکبر الله اکبر همزمان با بردن دست ها پشت گوش ها، بعد  بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد الله رب العایین،  بعد دست به زانو خم میشم و میگم سبحان الله، بعد دراز می کشم مهر رو می بوسم وپچ پچ می کنم. در آخر هم میگم خدا رو شکر." وضو هم بلدم بگیرم فقط مس پاهام رو قبل از سرم انجام میدم.

/////////////////////

آواز خوندن و آهنگ نواختن رو هم دوست دارم. آوازهای من که خودم خلق شون کردم اینا هستند:

آآآآآآآآآآآآآآ اممممممم بیز هممشه گدروخ رستوران دا غذا یییروخ   (ترجمه: ما همیشه میریم توی رستوران غذا می خوریم)

اُاُاُاُاُاُاُاُ بیز هممشه گدروخ پارک دا دولاناروووووخ     (ترجمه: ما همیشه میریم توی پارک می گردیم)

لالالالالالاییییی بیز همشه گدروخ چیراخلارا باخاروووووخ   (ترجمه: ما همیشه میریم چراغ ها رو تماشا می کنیم)

نانای نانایییی بیز هممشه گدرووووخ ایوانی یوواروووووخ    (ترجمه:  ما همیشه میریم ایوان رو می شوریم)

کلا مضمون آواز های من کارهای مورد علاقه ام در زندگی هست.

/////////////////////

من میدونم که:

بیمارستان جاییکه وقتی آدم مریض باشه میره.

توی مسجد نماز می خونن.

رستوران محل غذا خوردن هست.

آرایشگاه جای کوتاه کردن موها است.

پارک رو که هممون میدونیم برای بازی کردن هست.

مهد کودک جای بازی با بچه ها است. 

فروشگاه جایی هست برای خرید

عمو سبزی فروش که شعرش رو هم بلد هستم، سبزی و میوه می فروشه. عمو سوپر خوراکی و شیر می فروشه.

پرچم ایران رو هم می شناسم.

یه مورد اختلاف نظر با مامان و بابا دارم، اونم این که به نظر من هیچ چیز خطرناکی توی دنیا وجود نداره و من میتونم ضمن این که مواضب هستم به هر چیزی دست بزنم تا ازش سر در بیارم. ولییییییییی اینا میگن مثلا اجاق گاز، قیچی، چاقو و فرو کردن وسایل توی پریز خطر ناک هستند. هر چند اجازه میدن به ابن چیز ها دست بزنم ولی نمی ذارن یه دل سیر تنهایی باهاشون بازی کنم.


خلاصه تو این 2 سال خیلی چیز ها یاد گرفته ام فقط دعا کنین مامانم وقت داشته باشه مرتب بیاد از کارهام بنویسه تا بعدها برای پسرم بخونم که کی چه چیزی رو یاد گرفته ام.

راستی مامان و بابام فکر می کنن من پسر باهوشی هستم و از این موضوع خوشحال اند، من هم حواسم رو جمع میکنم تا کاری بکنم که فکر کنن درست فکر می کنن!!


 و اما عکس های من:


 تو این عکس 21 ماهه هستم.


میبینین آماده هستم که بریم کندوان. (22 ماهه)

اینم اسب سواری در کندوان

این کلاه رو از کندوان خریدیم


اینم همینجوری... (22 ماهه)


تو این عکس الیسا عزیزم رو بردم بخوابونم! (23 ماهگی)


روزهای اول بعد از اسباب کشی (23 ماهگی)


میبینین خاشک (همون شاخک) دارم و مثل یه پروانه دارم پرواز می کنم.(24 ماهگی)


شادم از زندگی (24 ماهگی)


این شکل پایین "ابر" هست که درست کرده ام. (22 ماهگی)

 اینجا هم دارم تقارن رو کشف می کنم. (22 ماهگی)





 

 


کلمات کلیدی : عکس، اولین ها، تولد، 24 ماهگی

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩

نظرشما ()




21 ماهگی و عکس

 

سلام

11 روز مونده تا 21 ماهه بشم.این روزا هوا گرم و خوب شده و زود زود میریم پارک و من اونجا فوتبال بازی می کنم.از دیدن گل ها هم لذت می برم. هفته پیش با " کیهان خان" و مامانشون رفتیم پارک. خاله مینا یعنی مامان کیهان من رو نشوند روی زانوش و هی بهم خوراکی های خوشمزه داد بخورم. راستش من هم خوشم میومد. کیهان هم پسر خیلی مهربونی هست و اصلا مجبورم نمی کرد که از بغل مامانش بیام پایین.

تازه 5 ام خرداد تولد کیهان خان بود. 5 سال تموم کرد و رفت تو 6 سالگی. "داداش کیهان" تولدت مبارک باشه. من خیلی دوستت دارم.


دارم از بابام می پرسم قیمت این گلها چنده؟!


این جا بالکنی خونمون هست. همونطور که به پَبین قول داده ام نشسته ام روی صندلیم و دارم گندمک و شیر می خورم!!!


اینجا قبل از این که بریم بیرون من فکرکردم بهتره یه دور دیگه سوار کامیونم بشم.

(راستی این پیرهنم همونی هست که خاله هنا پارسال برام خریده اند. دستتون درد نکنه خاله جونی مهربونم.)


بعد از اینکه این برج رو درست کردم بدو بدو رفتم و گفتم پَبین بیا برج منو نگاه کن. (پَبین گَ منیم بوجوما بااااااخ)

 


دیروز مامان شکل دایره و مثلث و مربع رو کشید و من اسمشون رو گفتم. خیلی تعجب می کنن میبینن من یواشکی اینا رو یاد می گیرم. به مربع میگم "مُرَددَ". از رنگ ها سفید و قرمز و سیاه رو خوب می شناسم. اعداد 1 تا 3 رو هم خوب بلد هستم، نه اینکه فقط اسمشون رو بگم ها، میتونم تو حرفهام استفاده کنم. مثلا میگم "من 2 تا کفش دارم". یا میگم" 3 تا خانم رفتند"، و یا میگم "یه دونه یه دونه می خورم".

وقتی می خواهیم بریم جایی تا برسیم 100 بار از مامان و بابا به ترتیب می پرسم که کجا میریم و چرا میریم.  و بعد 1000 بار هم خودم توضیح میدم که کجا میریم و چرا میریم.

موقع برگشتن هم توضیح میدم که کجا رفتیم و چه کار کردیم. جمله هام رسیده به 7-10 کلمه ای.

کتاب قصه های جدیدم رو خیلی دوست دارم. (سری کتاب های و. سوته یف)

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی : 21 ماهگی، عکس، اولین ها

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩

نظرشما ()




عکس

سلام

قبل از دیدن عکس هام می خوام بگم یه جمله سوالی دیگه هم یاد گرفتم. اینکه بپرسم: این چیه؟ کافیه بگم: "بی هَمَدی؟"


هیجده ماهگیم یعنی قبل از 19 اسفند:


اینجا ژست گرفتم


امسال تزئین دیوارهای خانه برای سال نو به عهده من بود


نوزده ماهگیم یعنی تا قبل از 19 فروردین:


تزئین تخم مرغ ها رو هم من انجام دادم


تبلیغ مسواک و خمیر دندان


بازم ژست گرفتم


یه ذره دیگه مونده که دستم برسه ها


نماز می خونم خب


ماشین باربر درست کرده ام


بازی با ماشین ساخت خودم


همچنان تعمیر وسایل به عهده من هست


بیست ماهگیم یعنی همین روزا:


آب بازی تو خونه

بررسی تاثیر ماست روی پوست و مو و داخل گوش

خوشگل ام نه؟

 

به تحقیق ادامه می دیم


نقاشی دست و پا

(حیف که پَبین گفته به سر و صورتم نزنم)


بای بای


کلمات کلیدی : عکس، 18 ماهگی، 20 ماهگی، 19 ماهگی

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

نظرشما ()




عکس

سلام

این عکس رو می بینین، بله من خودم هستم. دو سال قبل 8ام فوریه که هنوز دنیا نیومده بودم...

 

١۶ ماهگیم:

شما هم تا بحال متوجه سوراخ ته این سیم شده بودین؟!!


اگه وسایل تعمیری دارین بسپارین به خودم!!


......


دارم برج می سازم.


آماده رفتن به ددر!!


الوو  الوو....


١٧ ماهگیم:


کلاه فشن که خودم پیداش کردم!!


من کجام؟!!


اولین باری که خودم بدون کمک خوابیدم....


 در حال وارسی کامیون ام هستم.


گوش ها، بینی و موهای این عکس رو من کشیدم...


من و آدم برفی کوچولوم



 دوستی من و پیشی کوچولو از پشت پنجره

(البته از نزدیک هم باشه اصلا ننمی ترسم.)


اولین قدم زنی روی برف دست در دست بابا کریم

توضیح: اولین باری که برف رو دیدم 2-3 هفته قبل از این عکس بود. با تعجب نگاه می کردم و مرتب به مامان می گفتم "باخخ!!" یعنی "ببین!!". یعنی تا برسیم خونه مامان بزرگم 100 بار به ماشین ها که پشتشون پر برف بود و درخت ها و ...اشاره کردم و گفتم "باخخ!! دار" یعنی "ببین!! برف". البته برف بودنشون رو کم کم یاد گرفتم و گفتم.چشمک ولی ایندفعه که بابا کریم دستم رو گرفت که رو برف ها قدم بزنیم از شنیدن صدای قرچ قرچ شون خوشم میومد و می خندیدم.


دارم نقاشی ام رو به میمون ام نشون میدم!


 بعد از کشیدن این نقاشی فهمیدم که عکس یک "دست" رو کشیده ام و فورا به پَبین و بابا کریم گفتم.

توضیح: متاسفانه پَبین پشت نقاشی من نقاشی کرده و باعث شده عکس نقاشی ام قشنگ نشه.

 


پَبین: پروین اسم مامان ام هست.


کلمات کلیدی : عکس، 16 ماهگی، اولین ها، 17 ماهگی

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸

نظرشما ()




وقایع مهم 16 ماهگی

لَ لام

این ماه اسم چند تا از حیوان ها رو یاد گرفتم که بگم:

"زََ "  یعنی   ذرافه

"آت"  یعنی   اسب (در زبان ترکی)

"آپو/ هاپو"  یعنی  هاپو

"مممم"  یعنی گاو (بخاطر صداش)

"بیشی/پیشی"  یعنی  پیشی (گربه)

" ا ُّا ُ دَ "  یعنی  اردک

"تُ / دُ "  یعنی  تویوخ (مرغ در زبان ترکی)

""جوجَ"  یعنی  جوجه

"بَ بَ "  یعنی ببعی

"ب َ بی"  یعنی  ببری که اسم عروسکم  ببری هست

" مومو" اسم کتابم "موموتارو" هست

کلمات دیگه ای که میگم یعنی بغیر از اسم حیوان ها خیلی زیاد هست بعضی هاشون خیلی بامزه هست که هر روز از من می خوان چندین مرتبه براشون تکرار کنم. چند تا جمله ی دو کلمه ای هم میگم . مثلا : "پَ بین  گَ " یعنی "پروین بیا". "دَت اودی" یعنی "قطع شد". "آش  یییم" یعنی " باز کن بخورم". "بابا  دُ دی" یعنی " بابا سیر شد."

راستی " مَ مو" هم اسم پسر خاله هام هست. میدونین اونا دوتا هستن که بنظر من شبیه همند. یکیشون "مسعود" و اون یکی " موسی" که من به هر دوشون میگم "م َ مو".

از بازی ها قایم باشک رو دوست دارم. یا من دستم رو می ذارم رو چشمام و میشمارم "دِ ت، دو، س ِ، تا" و مامانم میره قایم میشه و من فورا پیداش میکنم و یا مامان چشماش رو میبنده و مشماره و من می دوم میرم تو اتاقم و تو اون خونه کوچولوم قایم میشم...

فوتبال  هم بازی می کنیم. اینطوری هست که می دویم و توپ رو شوت می کنیم و بعد می افتیم رو زمین و غلت می زنیم. من این قسمت زمین خوردن و غلتیدن رو دوست دارم و مامان و بابا هر باربهم میگن آخه تو اینو از کی یاد گرفتی؟!!!ولی این بازی خیلی هیجان داره و خوش میگذره.

یه بازی دیگه هم اینه که وقتی مامان می خواد منو ببره حموم، من از دستش فرار میکنم و اونم دنبالم میکنه. بعد که منو میگیره من آدرس اشتباهی بهش میدم، مثلا آشپزخونه رو نشون میدم و میگم "ا ُ دا" یعنی اونجاست، مامان هم میره جایی که من میگم و بعد می فهمه که الکی گفتم وفورا بر می گرده میره تو حموم. بازی به همین زودی تموم نمیشه. آخه من هی جاهای مختلف رو نشون میدم و مامان هم میره و من غش غش می خندم.

بازی دیگه ما که سه تایی انجام میدیم اینه که مثل ببعی و هاپو و پیشی و هر حیوون دیگه ای که خودمون بخواهیم 4 دست و پا راه میریم وبا دهانمون از رو زمین بیسکویت می خوریم. گاهی هم دنبال هم می کنیم که بگیریم و همدیگه گاز بگیریم...(منم می دونم که تو بازی باید آروم گاز گرفت ولی بعدا میشه مثلا انگشتای مامان و بابا رو محکم گاز گرفت!!!!)

 آب بازی هم دوست دارم. یعنی هی آب رو از این لیوان تو اون یکی می ریزم و اگه زمین ریخت با دستم خشکش می کنم و بعد که دستم خیس شد اونو میکشم رو سر و صورتم و می شورمشون!!

نقاشی کشیدن تازگی ها شده یکی از کارهای همیشگیم. خوشم میاد از این کار.

راستی یادتون هست من تو 4 ماهگی تو مهدمون رفته بودم روی سن، اون روز فقط من نشستم و به حضار نگاه کردم و مربی مون معرفیم کرد. شاید اون رو بشه اولین نمایشم به حساب آورد. چند هفته پیش با ببری دوتایی نمایش اجرا کردیم که شد دومین نمایشم. ماجرا اینه که من یه کتاب دارم به اسم " بیا کشتی بگیریم". این کتاب ژاپنی هست و قصه بین کفشدوزک و مورچه اتفاق میفته. هر بار که مامان یا بابا این کتاب رو می خوندند باهم اجراش میکردیم. من می شدم کفشدوزک و اونا مورچه. بعد اونا منو بلند می کردند و پرتم می کردن به هوا ولی من چون می تونستم پرواز کنم زمین نمی خوردم و می رفتم می نشستم روی یه گل که مثلا سر زانوهاشون بود...اونروز رفتم این کتاب رو آوردم که مامان برام بخونه ولی بهم گفت کیاراد خودت با ببری بخونین. منم کتاب رو باز کردم و شروع کردم به کشتی گرفتن با ببری و بعد صفحه رو بر گردوندم و وقتی رسیدیم به جایی که باید پرتش می کردم، ببری رو پرت کردم رفت!!!ولی اون نتونست بیاد بنشینه رو زانوهام.

 

از بازی های تخیلی یکیشون رو خیلی دوست دارم. من دستم رو می بندم و با انگشت اشاره ام آب می ریزم تو دست مامان یا بابا و البته صدای آب ریختن رو هم در میارم" شششش". بعد اونا با این آب یه بار دستاشون، یه بار  صورتشون، یه بار موهاشون و یه بار هم دندوناشون رو می شورن. شستن دندوناشون جالبتره. چون آخر سر آب رو فوت می کنن بیرون!!!!گاهی هم اونا آب میریزن و من می شورم.

 

تو این مدت از کارتون "ماداگاسکار1" خیلی خوشم اومده بود و تقریبا هر روز نگاش می کردم. ولی دیگه چند روزه که اصلا دلم نمی خواد ببینمش. به جاش بیبی موزارت رو میبینم و از نمایش حیوونا لذت میبرم. کلمه بیبی هم از اون کلمه های بامزه هست که میگم.

دندون 17 ام داره در میاد و شاید در 17 ماهگیم کاملا بیاد بیرون. برای همین هم این روزا من همیشه انگشتم تو دهنم هست و بعد از مسواک زدن هم دوست دارم با دسته مسواکم که تهش نرم هست لثه ام رو بخارونم.

 

خبر خوب اینکه در اولین روز از17 ماهگیم رفتم دیدن آراز قهرمان. یعنی ایشون من و مامانم رو دعوت کردند خونشون. خیلی خوش گذشت. با اسباب بازی های همدیگه بازی کردیم. منم کلی اسباب بازی برده بودم که آراز هم با اونا بازی کنه. پریا هم اومده بود. هر سه تایی نقاشی هم کشیدیم و پازل هم چیدیم. من از همه کوچیک تر بودم ولی اونا  مهربون بودند و اذیتم نکردند...مامان آراز هم خیلی مهربون بودند و اجازه دادند چند بار با گوشی تلفنشون حرف بزنم و برم تو اتاق آراز و به وسایلشون که اسباب بازی نبود دست بزنم. یه عالمه هم شکلات دادند بهم. منم یکیشون رو گذاشته بودم تو جیبم که تو خونه وقتی داشتم لباسم رو در میاوردم افتاد زمین و بردم دادمش به بابام!!! موقع خداحافظی آراز نمی خواست ما برگردیم و نشسته بود رو پله ها و وقتی من می گفتم "با بااای" اونم می گفت بیایین. البته به یه زبون دیگه گفت ولی مامانشون ترجمه کردند برامون.

 

میدونین بذارین یه چیزی بهتون بگم. درسته که مامان تو خیلی از کار ها به من کمک می کنن ولی من خیلی وقت ها دوست دارم با بابام بازی بکنم. دوست دارم با بابام غذا بخورم، کارتون ببینم، کتاب بخونم و خیلی کارهای دیگه. یعنی بهم میگن بابایی هستی!! امروز صبح مامانم 2 تا تیکه بیسکویت داد بهم، منم فورا بردم یکیشون رو دادم به بابام و گفتم "بویوو" یعنی بفرما در زبان ترکی. باز مامانم در حالی که می خندید و از من تشکر می کرد به به بابام گفت تو خیلی خوش بحالت هست!!!

تازه وقتی ظهر ها بابام دیر بیاد خونه من هر از گاهی سراغش رو می گیرم. به در اشاره می کنم و می گم "بابا ایش" منظورم اینه که بابا رفته سر کار. (ایش یعنی کار در زبان ترکی)

 

از کارهایی که قبلا هم می کردم و این روزا بهتر و بلد تر شده ام، درست کردن پازل هام هست. یادتون هست که اون پازل اشکال هندسی رو همون 12 ماهگی یاد گرفته بودم، بعد از اون پازل چوبی حیوانات اهلی هست که 5 تا هستند و من جاهاشون رو کاملا بلد شده ام ولی جا انداختنشون سخته هنوز. گاهی وقت ها نمیتونم درست سر جاشون بندازم و جاش رو نشون میدم و مامان یا بابا میذارن سر جاش. پازل بعدی حیوانات اهلی دو تکه هست که حیوانات از شکم برش خورده اند، من میتونم تکه های هر حیوون رو درست پیدا کنم ولی باز به هم چسبوندنشون هنوز سخته برام.

یه پازل دیگه هم دارم که 16 تکه هست!!!عکس 3 تا خرس هست و من جای 12 تکه رو میدونم. یعنی اگه اونا رو نشونم بدین و بگین کجا بذارم فورا و بدون شک جاش رو نشونتون میدم. تازه میتونم اگه جاشون رو نشون بدین تکه مربوط به اونجا رو پیدا کنم و بدم بهتون، ولی سر جاش انداختنشون خیلی سخته. فقط بعضی وقت ها موفق میشم خودم به تنهایی بندازم سر جاش و معمولا من نشون میدم و مامان یا بابا میذارن سر جاش.

 

چند بار که بیبی موزارت رو گوش دادم و دیدم، حالا دیگه اگه تو اتاق خودم باشم با شنیدن آهنگ میشناسم که کدوم قسمت داره پخش میشه و هم زمان همونجا تو اتاقم اداش رو در میارم و اگه خیلی خوشم بیاد میام تو پذیرایی و نگاه می کنم و بعد میرم. 

 

یادم رفته بود بگم که من میتونم خیلی راحت بدوم و عقب عقب هم میتونم راه برم. فعلا بلد نیستم عقب عقب بدوم!!پله ها هم اگه خیلی بلند نباشن دستم رو میگیرم به دیوار یا دست بزرگتر ها و پایین میرم.

 

مثل اینکه این دفعه خیلی زیاد  نوشتم... خسته نباشین.

 

 

مامان پروین:  عکس های منتخب این ماه به زودی در این محل نصب خواهند شد!!!

 

 


کلمات کلیدی : عکس، 16 ماهگی، اولین ها

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸

نظرشما ()




عکس

بالاخره من با عکس اومدم...

اینجا آماده شدیم که بیاییم ایران

 ایران خیلی داره خوش می گذره

 

می بینین چه پسری شدم... تر و تمیز و تپل مپلزبان

 

اینجا دارم کتاب هام رو به پسر

 داییم و دختر خاله ام نشون میدم...

 

با دختر عمه جونم رفتیم خرید...

 

دارم نقاشی می کشم

 

دارم کیبورد ام رو تعمیر میکنم

 

بفرمایین بالا برسونمتون... 

یه سیم به این تلفن وصل شده...

 

...سر دیگه سیم به دیوار وصل شده...

 

باید یه فکر بهتر بکنم که سیم از دیوار کنده بشه...

 

هه هه هه غذا خیلی خوشمزه بود جاتون خالی..

 

دارم هویج میخورم...

 

مگه اینجا نمیشه بازی کرد؟!

 

شاهد باشین که دارم به مامانم کمک میکنم...

 

این هم یه روزی هست که مریض شده بودم

 

 


کلمات کلیدی : عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸

نظرشما ()




خداحافظ ژاپن بهمراه عکس

سلام این آخرین مطلب وبلاگم از کشور ژاپن یعنی زادگاهم است. میخوام بگم که اینجا به من خیلی خوش گذشته، تو مهد کودک و حتی تو خیابون و فروشگاه ها یک عالمه دوست پیدا کرده ام. تازه با گربه همسایه مون هم دوست هستم فقط یه بار دمش رو کشیدم در رفت!!

همه چی رو جمع کردیم، فردا ماهی گلی هامون رو میبریم آزادشون کنیم. دیگه کم کم آماده رفتن هستیم. اول حدود یکماه میریم تبریز و بعدا تهران خواهیم رفت. سعی میکنم گاهی از خودم و کارها و دوستای جدیدم بیام اینجا بنویسم و البته عکس هم بگذارم. (البته اگه مامانم وقت بکنه)

امروز میخوام اون عکسهام رو با لباس ژاپنی ها براتون نشون بدم.

 

اینجا لباس رسمی پوشیده ام

 

کیاراد در لباس کین تارو

با تبر و کو اینوبوری (اون ماهی بزرگه)

 

کیاراد در لباس کین تارو

 

کیاراد در لباس مومو تارو

بهمراه کلاخود سامورایی

 

کیاراد در لباس مومو تارو با پرچم اش

 

کیاراد پهلوان در لباس پهلوانی کشتی سومو

 

کیاراد در لباس پلیس!

 

و در آخر هم

کیاراد در کیمونوی بسیار رسمی ژاپنی

 خداحافظ تا بعد

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی : 7 ماهگی، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸

نظرشما ()




13 بدر و ساکورا ماتسوری

سلام به همه شما

بالاخره ما دیروز بعد از ظهر رفتیم پارک که هم ١٣ بدر بکنیم!!! و هم شکوفه های گیلاس رو ببینیم و البته عکس بگیریم.

بزرگترین پارک این شهر نزدیک خونه ما هست و یه دریاچه خییییلی قشنگ هم داره که یک عالمه پرنده های خوشگل هم توی آب یا تو جزیره های کوچیکی که براشون درست کرده اند زندگی میکنند. اولین بار بود که من نشستم رو زمین و دست زدم به چمن ها و خاک. خیلی دوست داشتم بزارن طعمشون رو هم بچشم ولی نمیدونم چرا مامانم همش میومد و مشتم رو خالی میکرد!!...

همونجا غذا هم خوردم و آخر سر هم که تا خونه خوابیدم. کاش باز هم بریم تا من خاک بازی کنم و به پرنده ها نگاه کنم.



دوشنبه بعد اینکه تو بیمارستان قطره فلج اطفال (واکسن) رو خوردم، با دوستم رفتیم از دکترمون که ما رو دنیا آوردند تشکر کردیم البته من خداحافظی هم کردم چون داریم میریم ایران. دوستم 10 روز بعد از من دنیا اومده.

تا حالا 3 بار دوستم اومده خونمون باهم بازی کردیم و البته تولد 6 ماهگی هم باهم گرفتیم ولی هنوز وقت نشده عکس بگذارم. آخه عکس ها نصفشون دست مامان دوستم بود...

راستی من دندون هفتم رو هم در آوردم. مامان و بابام میگن مثل اینکه تصمیم گرفتی همه دندونات رو قبل از 1 سالگی در بیاری؟! یعنی نباید این اتفاق بیفته؟!سوال

من الان میتونم سینه خیز برم ولی چهار دست و پا نه هنوز. البته به دیوار و میز و صندلی اگه دستم رو بگیرم چند ثانیه رو پام می ایستم ولی اونقدر باسنم گرد گرد می چرخه که زود میفتم. نمیتونم نگهش دارم خود بخود میچرخه وقتی سر پا می ایستمنیشخند

عوضش اونقدر سریع غلت میزنم و تغییر جهت میدم که فوری به هر چیزی که میخوام میرسم. تازه نشسته هم میتونم خودم رو جلو بکشم. یعنی یک دفعه میبینم اسباب بازیهام موندن پشت سرم ولی دیگه دنده عقب نمیتونم برم، مجبور میشم دراز بکشم و غلت بزنم. حالا خوبه اینو بلدم نه؟لبخند

همه غذا ها رو دوست دارم و دلم میخواد زود زود بهم غذا بدن.چشمک

با دست اشاره میکنم و میگم "گَ"* یعنی "بیا". میتونم بشکن بزنم ولی صداش در نمیاد اصلاناراحت. دستم رو برای بای بای تکون میدم ولی چیزی نمیگم، ولی بعد که رفت میگم "دِدی"** یعنی "رفت".

برای اینکه بمن نگاه کنن و باهام بازی کنن بعضی وقتها داد میزنم. گریه نه هااا. کاری میکنم که نگام کنن و حتما هم باید بترسن از کارم تا من خوشم بیاد و بخندم.چشمک

تا میگن "الو" من زود  به تلفن نگاه میکنم.

از اینکه بغل مامانم بنشینم که برام کتاب بخونن خوشم میاد. تازه شب ها هم قبل از خواب دوست دارم بهم قصه بگن که دراز میکشم و گوش میدم. بعدش هم بجای اینکه بخوابم شروع میکنم به بازی و غلت زدن اینور اونور. البته اگه مامان باهام بازی نکنن که نمیشه. اونقدر بازی میکنیم تا من راضی بشم به شیر خوردن و خوابیدن. بعضی وقت ها هم بابام بغلم میکنن و اونقدر راه میرن تا من خوابم ببره.

چکاپ 7 ماهگی هم رفتم. 71 سانت قدم و 8.5 کیلو وزنم هست. دور سر و سینه الان یادم نیست بگم. آقای دکتر تپل خوش اخلاق پرسید که آیا غلت میزنم؟ آیا سر و صدا میکنم؟ آیا خودم به تنهایی می شینم؟ آیا غذا می خورم؟ یک حوله کوچولو رو هم انداخت رو صورتم که ببینه خودم برش میدارم یا نه؟ و بعد که دید همه کارها رو میکنم گفت خوبه و سالم ام. از ایشون هم خداحافظی کردم چون که دیگه ایشون رو هم نخواهم دید.

 دیگه اینکه:

امروز رفتیم گل های گلدون هامون رو کاشتیم تو باغچه جلو خونمون.

فردا عکس هام با لباس ژاپنی ها رو تحویل میگیریم.

11 روز دیگه سه شنبه میرسیم ایران و ظاهرا قراره خیلی بمن خوش بگذره. هوراااا



* گَ همون گَل

** دِدی همون گِتدی


بای بای

 

 

 


کلمات کلیدی : اولین ها، 7 ماهگی، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸

نظرشما ()




چند تا عکس از این روز ها

این روز ها هر سه تامون یعنی من و مامان و بابام سرما خورده ایم. هر روز هم مامان و بابا مشغول جمع و بسته بندی کردن وسایل مون هستند، البته خوشبختانه هنوز نوبت اسباب بازیهای من نشده. مثل اینکه میخواهیم بریم یه جای دور.

من از مهد کودک فارغ التحصیل شدم. یه عکس دسته جمعی گرفتیم و بهم دو تا گلدون گل خوشگل و یک عالمه جایزه دادند.

این عکس همه بچه های مهد کودکمون هست. هممون زیر 3 سال هستیم. منو میبینین؟



من میخوام نرمش بکنم ولی...


اِ اِ اِ .......



 یه نفر اونجا داره دالی میکنه...


هاهاهاها.....

 

این عکس ها رو هم بعدا یعنی فردای دیروز!!! اضافه میکنم.

 

این لباسم رو دوست دارم. باهاش میشم یه :استیتچ"* واقعی!!

 

نه دیگه بسسه ازم عکس نگیرین لطفااااا

استیتچ: stitch

بای بای

 

 


کلمات کلیدی : مهد کودک، 7 ماهگی، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸

نظرشما ()




 

سلام به همه دوستان خوبم.

سال نو شما مبارک باشه. من عکسهایی رو که تو ۶ ماهگیم نتونسته بودم نشونتون بدم را امروز نشون میدم. امیدوارم از دیدنشون خوشتون بیاد.

۶ ماهگی:

اینجا دارم تلفن میکنم مهد که بگم من خیلی کار دارم و برام مرخصی رد کنن!


نمیدونم چرا جورابم در نمیاااااد....


یه کم استراحت میکنم که اون یکی جورابم رو هم در بیارم...


خواااااابم میییییاااااااد....


می بینین خودم تونستم بتنهایی شیشه شیرم رو نگه دارم...


این مدلی هم بلدم نگهش دارم...


بابا جونم و من باهم صبحونه خوردیم...



اولین هفته ٧ ماهگیم:

دارم تو خونه تکونی کمک میکنم...


این نعلبکی ام رو هم من زدمش رو میز ولی خودبخود شکست!!!


راستی سارا جونم اینجوری هم میشه دالی کرد...


با بابا کریم جون و مامانم اومدیم رستوران...


اینم عکس سومین دندونم


شما هم برای صبحانه کدو تنبل دوست دارین؟! من که کیف میکنم وقتی خودم میخورم...

تعطیلات بهتون خوش بگذره.

تا عکس های بعدی فعلا خداحافظ.

 

 

 

 


کلمات کلیدی : اولین ها، 6 ماهگی، عکس، 7 ماهگی

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

نظرشما ()




نتایج مسابقه با مزه ترین عکس بچه های زیر یکسال

سلام

از همه شما دوستان خوبمون که در به انجام رسیدن این مسابقه همکاری داشتین بسیار ممنونیم. امیدواریم که مجموعه عکس های تهیه شده علاوه بر اینکه تونسته باشه لبخند رو لب هاتون بنشونه، همینطور کمک بکنه به آشنا شدن شما با مامان های دیگه مخصوصا با مامان هایی که بچه همسن کودک شما دارند. (بخاطر لینک بودن اسم نی نی ها و ذکر سنشون این امر میتونست امکان پذیر باشه.)

و اما با مزه ترین عکس ها (نه با مزه ترین کودک و نه پر طرفدارترین کودک) که از بین 78  قطعه عکس ارسال شده با اکثریت قاطع آرا و با در نظر داشتن و رعایت قوانین مسابقه انتخاب شده اند، مربوط به این کودکان عزیز هستند که عکسشون به ترتیب گذاشته شده است.

همانطور که گفته بودیم اسامی 20 نفر اول اعلام شده ولی 5 نفر اول که عکسشون هم گذاشته شده جایزه دریافت خواهند کرد. با عرض پوزش از برنده ها بزودی جایزه و نحوه دریافت رو اعلام میکنیم.

امیدواریم کسانی که انتظار داشتند انتخاب بشن و اسمشون نیست ناراحت نباشن. بمحض اینکه بابا کریم فیلم رو تهیه کرد این مجموعه قشنگ رو هر کس که بخواد میتونه دریافت بکنه.

رتبه اول: ١٠ ماهگی سارا ١ ساله

رتبه دوم: ۴ ماهگی سارا ٢ ساله

رتبه سوم: ٧ ماهگی رومینا ١۵ ماهه

    

رتبه سوم: ٧ ماه و ٢٠ روزگی آرتین ١ سال و ۵ ماهه   

 

رتبه چهارم : ٨ هفتگی باران ۴ ماهه

 

رتبه پنجم : 2 روزگی کیاراد 6 ماهه

رتبه 6 ام: ۶ ماهگی ملیسا ١٠ ماهه

رتبه 7 ام: ۶-٧ ماهگی طاهای ٢ سال و ٢ ماهه و 3 روزگی سینا 1 ساله

رتبه 8 ام: ١١ ماهگی پریا ١ سال و ٢٨ روز

رتبه 9 ام: ٧ روزگی بارمن ١ سال و ۴ ماه و ١٨ روزه و 1 ماه و 4 روزگی ویونا 3 ماهه

رتبه 10 ام: ٢ ماهگی دنیا ٧ماه و ١ هفته

رتبه 11 ام: ١ سالگی آوا ١ سال و ۴ ماهه و ۵ ماه و 3 روزگی آرش ۴ ساله و ٨ ماهگی عسل ١ سال و ٧ ماهه

رتبه 12 ام:۴ ماهگی سوشیانس ۴/۵ ماهه و ۶ ماهگی آرمین ٧ ماهه

رتبه 13 ام:٧ ماهگی شایان ١۵ ماهه و ١١ روزگی مارتیا ۵ ماه ٢١ روزه

رتبه 14 ام:۶ ماهگی حلما 2 سال و ۵ ماهه و ٧ ماهگی دارا ١ سال و ۴ ماهه

رتبه 15 ام:٩ ماهگی نوید یکسال و سه ماه و ۲ ماهگی نیکا  ۷ ماهه و ٢ماهگی فرزان ١٨ ماهه

رتبه 16 ام:٢٢روزگی آلا ٨ ماه و نیمه و  ۵ ماهگی رومینا ١ ساله و ۱۰ ماهگی محمود ۲سال و ۹ماهه

رتبه 17 ام:٧ ماهگی شاینا ١ سال و ٢ ماهه و  ٧ ماهگی ارشیا ۴ ساله و ٢ ماهگی سام 4 ماه و ۵/۵ ماهگی رژین ٢/۵ ساله و ٩ ماهگی امیر حسین ١ ساله

رتبه 18 ام: هشت و نیم ماهگی آرین ١٧ ماهه و ١٠ ماهگی شارمین ١ ساله

رتبه 19 ام:۴ ماهگی ایلیا ١١ ماه و ٢١ روزه و ٨ ماهگی رونیکا ١٣ ماهه و ۵ روزگی امیر ٣/۵ ماهه

رتبه 20 ام:۶ ماهگی آبتین ۵ ،۶ ماهه و ۶ ماهگی آرتان 9 ماهه و ٩ ماهگی پویان ١ سال و ١ ماهه و ۴ ماه و ٢٠ روزگی آوین ۵/۵ ماهه و ۳ ماهگی نور ۴ماه ونیمه

از نظر من همه ٧٨ عکس برنده هستند و به همشون تبریک میگم.


کلمات کلیدی : عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧

نظرشما ()




مسابقه بامزه ترین عکس بچه های زیر 1 سال

                      ١ -  ٢ روزگی کیاراد ۵/۵ ماهه                                      

 

٢-  ۴ ماهگی آوا ی ٣ ساله

٣-  ۱۰ ماهگی محمود ۲سال و ۹ماهه

۴-  ۳ ماهگی نور ۴ماه ونیمه

۵-  ٨ هفتگی باران ۴ ماهه

۶- ۴ ماهگی سارا ٢ ساله

٧-  ٢ماهگی فرزان ١٨ ماهه

dsc,  Image Hosting

٨- ۵/۵ ماهگی رژین ٢/۵ ساله

٩-  ۶ ماهگی آرمین ٧ ماهه

١٠- ٢ ماه و ۴ روزگی هلن ٢ ماه و ۴ روزه!

١١- ١٠ ماهگی سارا ١ ساله

١٢-  ١ سالگی آوا ١ سال و ۴ ماهه

١٣-  ٩ ماهگی آذین ١ سال و ۵ ماهه

١۴-  ٧ ماهگی رومینا ١۵ ماهه

١۵-  ده و نیم ماهگی محمد علی ١ سال و ۵ ماهه

١۶-  ۵ ماه و ١٠ روزگی آلینا ١ سال و ١٧ روزه

١٧-  ۶ ماهگی حلما 2 سال و ۵ ماهه

١٨-  ۶-٧ ماهگی طاهای ٢ سال و ٢ ماهه


١٩-  ۵ ماه و 3 روزگی آرش ۴ ساله

٢٠-   ٩ ماه و ۵روزگی سینا ٩ ماه و ٢٣ روز

٢١-  ١٠ ماهگی شارمین ١ ساله

٢٢-  ٢ ماهگی دنیا ٧ماه و ١ هفته

٢٣- ٧ ماهگی شمیم ۵ سال و ٩ ماهه



٢۴-  ٧ ماه و ٢٠ روزگی آرتین ١ سال و ۵ ماهه


 ٢۵-  ١١ ماهگی  متین ١/۵ ساله

٢۶-  ١ سالگی شیدا ١ سال و ١٠ ماهه

٢٧-  ٨ ماهگی شان آی ١ سال و ٢٣روزه

٢٨- ٢٢روزگی آلا ٨ ماه و نیمه


٢٩- ٩ ماهگی نوید یکسال و سه ماه

٣٠- ۶ ماهگی ملیسا ١٠ ماهه

٣١-  ۴ ماهگی پرهام ١١ ماه ١٨ روزه

٣٢- ۴ ماهگی ایلیا ١١ ماه و ٢١ روزه

٣٣- ١١ روزگی مارتیا ۵ ماه ٢١ روزه

٣۴- ۶ ماهگی پانته آ ٩ ماهه

٣۵- ٧ ماهگی غزل ١ سای و ٣ ماهه

٣۶- ٧ روزگی بارمن ١ سال و ۴ ماه و ١٨ روزه

٣٧- ٧ ماهگی بردیا ٢ سال و ٨ ماهه

٣٨- ۵ ماهگی رومینا ١ ساله

٣٩- ۵١ روزگی آرمان ٣ ماهه

۴٠- ٩ ماهگی آرتینا ٣ سال و ۶ ماهه

۴١- ٨ ماهگی غنچه ٢ ساله

۴٢-٧ ماهگی شاینا ١ سال و ٢ ماهه

۴٣-  ۴ ماهگی سوشیانس ۴/۵ ماهه

۴۴- ۲ ماهگی نیکا  ۷ ماهه

۴۵- ۶ ماهگی هلیا ٣ ساله

۴۶- ٧ ماهگی ارشیا ۴ ساله

۴٧-  ٧ ماهگی دارا ١ سال و ۴ ماهه


۴٨-  ٨ ماهگی رونیکا ١٣ ماهه

۴٩-  ١١ ماهگی امیر حسین ١ سال و ١ ماهه

۵٠-  1 ماه و 4 روزگی ویونا 3 ماهه

۵١-  ۶-٧ ماهگی کورش ٢ سال و ١ ماهه

۵٢-  ٨ ماهگی یکتا ١٠ ماهه

۵٣-  ٧ ماهگی زهرا ٣ ساله

۵۴-  ۵ ماهگی آراد ۵ ماه و ١٣ روزه

۵۵-  3 روزگی سینا 1 ساله

۵۶-  ۴ ماه و ٢٠ روزگی آوین ۵/۵ ماهه

۵٧-  ٨ ماهگی آرتین ؟ ساله

۵٨- ٩ ماهگی پویان ١ سال و ١ ماهه

۵٩-  ٨ ماهگی دانیال ٢ سال و ١١ روزگی

۶٠-  ١١ ماهگی پریا ١ سال و ٢٨ روز

۶١-  ٨ ماهگی عسل ١ سال و ٧ ماهه

۶٢-  ٢ ماه و ٣ هفتگی پارسا ۵ ماهه

۶٣-  ۵ روزگی امیر ٣/۵ ماهه

۶۴-  ٩ روزگی راشا ١ ماهه

۶۵-  ۶ ماهگی آرتان 9 ماهه

۶۶-  ١٠ ماهگی یکتا ١۵ ماه و ۵ روزه

۶٧-  ۶ ماهگی دنیز ٣ سال و ١٠ ماهه

۶٨-  ۵ ماه ١۵ روزگی صبا ١ سال و ٢۶ روزه

۶٩-  هشت و نیم ماهگی آرین ١٧ ماهه

٧٠-  ٨ ماهگی شاینا ١ سال و ٣ ماهه

٧١- ٢ ماهگی سام ٣ ماه و ٣هفته

٧٢- ۶ ماهگی سهند ۴ سال و ۶/۵ ماهه

٧٣- ١٩ هفتگی النا ٧ ماه و ۶ روزه

٧۴- ۶ ماهگی آبتین ۵ ،۶ ماهه

٧۵- ٧ ماهگی شایان ١۵ ماهه

٧۶- ٩ ماهگی امیر حسین ١ ساله

٧٧- ۵ ماهگی پارسا ١ ساله

٧٨- ١١ ماهگی هیژا ۴ سال و ٢ ماهه











کلمات کلیدی : عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧

نظرشما ()




مسابقه بامزه ترین عکس بچه های زیر 1 سال

سلام به همه دوستان خوبمون.

آیا موافقید که بمناسبت نزدیک شدن بهار یک مسابقه وبلاگی ترتیب بدهیم با عنوان " بامزه ترین عکس".

همه ما میدونیم که کودکان نازنینمون خیلی زیبا هستند و هدف از این مسابقه انتخاب زیباترین کودک نیست. بلکه برای اینکه بچه ها ممکنه صحنه های بسیار بامزه ای بیافرینند، می خواهیم این صحنه ها را یکجا ببینیم و همه باهم لحظات شادی داشته باشیم.

شرایط اینطور هست :

- همه میتونند با ارائه یک عکس بامزه از سن زیر یکسال خودشون (از تولد تا پایان 12 ماهگی ) شرکت بکنند.

- سن شرکت کننده ها در حال حاضر نباید بالای ۶ سال باشد.

- عکس های خود را طوری آپلود کنید که در ایران هم قابل دیدن باشد.

-لطفا بعد از آپلود کردن عکس، لینک مربوطه را جهت شرکت در مسابقه در بخش نظرات این وبلاگ قرار دهید.

- برای مشخصات عکس لطفا چنین بنویسید:  "2 روزگی کیاراد 5/5 ماهه"

یعنی  نام کودک ، سن فعلی کودک و سن مربوط به عکس بهتر است ذکر شود.

- از روز یک شنبه چهارم اسفند میتونین شرکت کنین و فرصت نهایی جهت شرکت در مسابقه ١۴ اسفند می باشد.

- زمان رای گیری از ١۵ الی ٢٠ اسفند خواهد بود که شرایط بعدا اعلام خواهد شد.

- پنج نفر اول انتخاب خواهند شد و برای برنده ها جایزه ای هم در  نظر گرفته شده که اعلام خواهد شد.

دوستان خوبم لطفا لینک این صفحه را در وبلا گ خودتون قرار بدین و یا به هر طریقی که می تونین به دوستانتون اطلاع بدین تا اونها هم شرکت کنن. مرسی

 

 

 


کلمات کلیدی : عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧

نظرشما ()




عکس

سلام امروز فقط چند تا عکس دارم.

آخرین روزهای 5 ماهگی:

 

یکی از مورد علاقه ترین اشیا برای من تیوپ خمیر دندان است!

 

من و بابای داریم سعی میکنیم آب سیب ها رو بفرستیم تو شکم من!

 

من از بابم قویترم و هر روز  کشتی رو می برم!

 

اگه بابا زیاد مقاومت کنه من هم بیشتر عصبانی میشم و حتی ممکنه گلوی بابا رو هم بگیرم!

و  بابا چاره ای جز تسلیم نداره!

 

اینم انیشتین وقتی مو نداشت!!

 

 

اولین روزهای 6 ماهگیم (دیروز):

گرفتن پاهام و مثل پاندول تاب خوردن از تفریحات جدید من است!

 

بعضی وقتها هم مزه شصت پاهام رو چک میکنم البته!!

 

یه وقتهای هم این کار سخت انجام میشه!

 

خدایش خوشتیپ و خوشگل نیستم!!؟؟

(ماشالله یادتون نره یه موقع)

 


کلمات کلیدی : 5 ماهگی، 6 ماهگی، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧

نظرشما ()




عکس

 سلام به همهماچبغل

من حالم خوبه. تو این دو هفته اخیر خیلی کار ها کرده ام. توی مهد کودکمون فستیوال پرتاب سویا بود که منم کلاه مخصوص دیو رو سرم کردم، ولی چون نمیتونستیم دانه ها رو پرتاب کنیم برای ما کوچولوها دانه ها رو ریختن تو بطری که تکون بدیم تا آقا دیوه بترسه و فرار کنه.

بعد هم که امروز با مامانم رفتیم خونه دوست من که اسمش Kotae است.(البته بابام بهش میگن "کوتاه" چون که از من کوچولوتر هست.) بابام میگن خیلی پسر دوست داشتنی و نازی هست Kotae. میدونین بغیر از بچه های مهد، اولین دوستم بحساب میاد. 10 روز بعد از من دنیا اومده ولی وقتی هیچکدوممون هنوز دنیا نیومده بودیم 25 روز از من کوچیکتر بود!

خونه این دوستم سومین جایی بود که من مهمونی میرفتم.

چند روز پیش تو مهد کودک با یه دختر 1 ساله دعوامون شد. اون اول اومد جلو و من خواستم نازش کنم ولی مثل اینکه صورتش درد گرفت و همدیگه رو زدیم و گریه کردیم...

دیگه اینکه میتونم حتی بدون تکیه دادن، تنهایی یه کم بشینم. تازه آب میوه هم میخورم. آب سیب، و شیر موز. آب هویج رو هم دوست دارم و میخورم. چای هم گاهی وقتها. از فردا هم قراره برنج بخورم. غذا خوردن با قاشق رو خیلی دوست دارم.

دندونام هم که هر دو تاشون در اومدن و خیال هممون راحت شد.

دیگه خیلی وقته که تو وان کوچیکم حموم نمیکنم. میرم تو حموم واقعی و اصلا هم گریه نمیکنم.

این روزا دارم تمرین میکنم" بابا" بگم. چند بار هم درست گفتم و بابام رو یه عالمه خوشحالشون کردم. بعضی وقتها هم بجای بابا میگم "آببابا"!! یا "ابودووو"!!

دالی بازی رو هم یاد گرفتم. خیلی هم خوشم میاد از این بازی.

حالا هم  نوبت عکس هاست.( اگه ایندفعه هم عکس ها باز نشد لطفا چند بار "رفرش" کنین تا نشون بده. آخه این سایت جدید که استفاده کردیم سرعتش کمتر هست. مرسی)

این کلاه مخصوص برای دیو شدن هست ...

 


اینم "سوپر من" وقتی بچه بود!!


من و دوست خوبم Kotae-kun

Thank you Kotae-kun for sharing your toys with me

 


اینم آش دندونی ام.

 

بای بایبای بای

 


کلمات کلیدی : 5 ماهگی، اولین ها، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧

نظرشما ()




عکس دندونم و عکس پرسنلی ام

سلام به همه دوست جون های خوبمبغل

ممنونم که به دیدن من تشریف میارین و با حرفهای خوبتون منو خوشحال میکنین.

خاله شایلی جون رکورد دندان در آوردن تا جایی که مامانم میدونه دست آیین جون هست. آیین جون وقتی سه ونیم ماهش بود دندون در آورده! حتما به وبلاگ قشنگش سر بزنین و ببینین که من و آیین چقدر قیافه هامون شبیه هم هست!

به شاینا جون تبریک میگم برای رکورد غلت زدنش.ماچ 

این روزا من یه آهنگ خیلی قشنگ گوش میکنم. این سی دی* هدیه خاله معصومه جونم هست به مامان و بابا. البته اون روزا که من هنوز دنیا نیومده بودم با مامانم دوتایی گاهی اینو گوش می کردیم. حالا چند روزه که من هر شب روی پای بابام دراز میکشم و با این آهنگ میخوابم. انصافا خیلی خوبه.

راستی امروز میخوام عکس پرسنلی ام رو نشونتون بدم. برای پاسپورتم هست. این عکس رو مامان و بابام تو خونه از من گرفته اند.


این عکس پرسنلی ام هست برای پاسپورتم.

اینم یکی از پشت صحنه های عکاسی برای عکس بالا


و اینم عکس دندونم که قول داده بودم.


اینجا هم مراحل کتاب خواندن از اول تا آخر نشون داده میشه.


راستی خال جان مریم عزیزم من که واقعا آدم نمی خورم کهناراحت. شما شنیدین میگن "الهی بخورمت"، منم اونجوری میخواستم بخورمشون نه اینکه راستکی.خب؟چشمکماچ

 

*کنسرت یانی در آکروپلیس

 

بای بایبای بای


کلمات کلیدی : اولین ها، 5 ماهگی، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧

نظرشما ()




خلاصه دو ماهه دوم زندگیم (3 و 4 ماهگی) و قصه اولین دندونم

سلامماچبغل

خلاصه مهمترین کارها و پیشرفت های 3 و 4 ماهگیم رو مامانم میخوان بنویسن که تو وبلاگم بمونه. هر چند الان من تو هفته سوم از پنج ماهگیم هستم ولی خب برای کارهای خوب هیچوقت دیر نیست نه؟

3 ماهگی:

سر و گردن را به خوبی بالا نگاه میدارد و در حالت دراز کش به روی سینه، گردن را بالا نگه داشته و یک دستش را به طرف اسباب بازیها دراز میکند. حتی در همین وضعیت با حرکت سرش، حرکت ما را در اتاق دنبال میکند.

حروف صدادار را با علاقه زیاد تکرار میکند و مدتها مشغول حرف زدن می شود بدون خستگی.

با دست باز (مشت کرده نه)به طرف اسباب بازیها دست دراز میکند و همزمان بدنش را به طرف آنها پرت میکند و سعی میکند حرف بزند.

گاه کلمه ای "آاااین" را تکرار میکند با صدای بلند. مخصوصا زمانی که کسی پیشش نیست، و من این کلمه را گذاشته ام به حساب "پروین". کلمه "آققا" را هم خیلی شیرین و زیاد تکرار میکند. آن را هم با صدای بلند مانند وقتی که میخواهیم کسی را صدا کنیم. این کلمه را هم گذاشته ایم به حساب کلمه "بابا".

وقتی چیزی را دوست ندارد،  و ما اصرار میکنیم،مثلا طعم دارو، با حالتی شبیه التماس ناله میکند.

در این هفته برای بار دوم کیاراد با صدای بلند خندید. یعنی قهقهه زد. در جواب ماچ کردن با صدای بلند.

گاه دستش را میمکد و آن را محکم به لثه هایش میکشد. یعنی ممکنه مربوط به دندان باشه!!

کلا در طول روز کم میخوابد. حدود 2-3 ساعت.

سرما خوردگی اش با صدای خرخر بینی همراه است. تب ندارد و از نظر جسمی کاملا سر حال است.

پیشبند و لباسش را چنگ میزند و میکشد.

همچنان به تغییر لباس من توجه دارد و لباس جدید را دست میکشد و با دقت نگاه میکند.

واکسن ب.ث.ژ را دریافت کرد.

چکاپ سه ماهگیش هم با تعجب وتحسین دکتر برای توانایی هایش همراه بود.


4 ماهگی:

در 3 ماه 11 روزگی برای اولین بار روی سن برنامه اجرا کرد.

در 3 ماه و 12 روزگی برای اولین بار مهمانی رفت.

در 3 ماه و 19 روزگی برای اولین بار غلت زد. بدون کمک و از سینه به پشت.

در جواب به زبان ژاپنی با دقت به آدم نگاه میکنه و می خنده. انگار که متوجه تفاوت نحوه حرف زدن یا آهنگ کلمات هست. فکر میکنم از این زبان خوشش میاد. بارها دیده ام که در جواب مربیها میخنده و حتی زمانی که خودم باهاش ژاپنی حرف میزنم خوشش میاد ومیخنده. (یه نوع بازی تلقی میکنه)

واکسن سه گانه را دریافت کرد.

تحمل اش برای درد بسیار بالا است و برای من این توانایی اش ستودنی است.

نوشیدن چای یا دارو با قاشق را دوست دارد و با مهارت خوبی مینوشد.

چندان علاقه ای به نوشیدن شیر در بطری ندارد مگر اینکه خیلی گرسنه باشد.

وقتی کلافه باشد و به نیاز اش کم توجهی شود به شدت گریه میکند طوری که آدم میترسد!! (از تولد تا الان 2 مرتبه اتفاق افتاده)

کلا پسر بسیار خوب و آرامی هست و میانه ای با گریه و نق زدن ندارد.

رشد قد و وزن و دور سر و سینه اش بسیار خوب است.

به کتاب علاقه زیادی دارد.

به موسیقی علاقه بسیار بسیار زیادی دارد. طوری که حتی 40 دقیقه بدون حرکت و با آرامش کامل مینشیند و به موسیقی گوش میدهد که در نهایت می خوابد.

بالا پایین پریدن (وقتی در بغل ما هست) را به شدت دوست دارد و با این حرکت می خندد.

در بغل همه آرام و راحت است و بی قراری نمیکند.

به رنگ نارنجی توجه خاصی دارد!

بمناسبت سال نو میلادی در یک مهمانی شرکت کرد و به خاطر تواناییهایش مورد تحسین و تعجب همه قرار گرفت.

در مهمانی فوق الذکر در مسابقه bingo یک بسته شکلات برنده شد.

نهایتا اینکه در هفته آخر از 4 ماهگی خارش لثه ها شدید شد و در دومین روز از شروع 5 ماهگی دندان سمت چپی، پیش، پایین، درآمد.

از اولین روزهای 5 ماهگی به مدت کوتاهی میتواند با گرفتن پاهایش بدون کمک بنشیند.

------------------------------------------------------------------------------------

قصه مصور دندان در آوردن کیاراد:

 

از 4 ماهگیم لثه هام همش می خارید و من هر کاری میتونستم میکردم تا خوب

بشن. به مامان و بابام هم گفتم که من دارم دندون در میارم...


 ولی اونا گفتند پسر هنوز خیلی زوده و حرفم رو باور نکردند.

من دیگه نمیدونستم چیکار باید بکنم...

 

تهدیدشون کردم که اگه حرفم رو باور نکنند بعدا که دندونم در اومد میخورمشون...


 

تا اینکه یه دندون گیر جدید بهم دادند که تو خواب هم از خودم جداش نمیکردم...


 

بعد از کلی زحمت بالاخره وقتی چهار ماه و دو روزه بودم دندونم در اومد و مامان وبابا اونقدر ذوق زده شدن که اون روز از من عکس نگرفتن. فقط فیلم گرفتن.

نمیدونم تو این عکس بالایی دندونم رو میبینین یا نه. فعلا خیلی کوچولو هست ولی خیلی تیز هست.!!!!

راستی چون گندم نداریم هنوز آش دندونی درست نکردیم. بعدا که درست کردیم عکس اونم یادگاری میذارم براتون.

ضمنا اگه دندونم بزرگتر شد عکس اونم میذارم خب؟

امیدوارم همه بتونن عکسام رو ببینین. اگه کسی نتونست لطفا آدرس ایمیلتون رو بدین تا براتون پست کنم.

خدا حافظبغلبای بای


 


کلمات کلیدی : اولین ها، 4 ماهگی، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧

نظرشما ()




بدون عنوان

سلام به همهماچبغل

برای اینکه باز هم دیر کردم الان چند تا عکس میگذارم و قصه کارهام رو ایندفعه نمیگم با اجازتون. فقط بگم که من دندون در آوردم که قصه اش رو همراه با عکس های مربوط بهش زود میام میگم.

موهام رو مدل خروسی درست کردم!!!!چشمک


دارم کتاب جدیدم رو مطالعه می کنم.


خواب شیرین با لالایی مامان جونم


جای واکسن هام

 

کامپیوتر بابام رو قرض کردم، دارم یه کار مهم انجام میدم؟!


لذت کالسکه سواری در خانه!


تیپ زدم بریم مهمونیچشمک


در حال حباب درست کردن غافلگیرم کرده اند.

امیدوارم که دوست داشته باشین. لطفا یادتون نره نظرتون را برام بنویسین. خوشحال میشم.ماچ بقیه عکسها رو با قصه دندونم بعدا می گذارم.

بای بای


*توضیح مامان در مورد واکسن ها:" اون 2 تا مربع کوچولو مربوط به واکسن ب.ث.ژ (مایه کوبی) هست که در 3 ماهگی تزریق میشه و بعد از یکماه جای تزریق ظاهر میشه. در ایران این واکسن بعد از تولد در بیمارستان تزریق میشه که جای تزریق بشکل یک دایره هست به گمانم. چسب هم مربوط به واکسن سه گانه است که در 4 ماهگی تزریق میشه."


کلمات کلیدی : 4 ماهگی، 5 ماهگی، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧

نظرشما ()




این روزها...

سلام به همه

ببخشید که ایندفعه دیر آمدم. سعی می کنم از این به بعد زیاد منتظرتون نگذارم.

تعداد روزهای زندگیم از 100 بیشتر شده، در 102 امین روز زندگیم اولین مهمونی تو عمرم رو رفتم خونه عمو آجودانیان که خیلی خوش گذشت. با میوه های شب یلداشون هم عکس انداختم ولی به دلایلی که بعدا ها خواهم گفت اون عکس رو امروز نمیتونم بگذارم.

در 109 امین روز زندگیم غلت زدم، خودم نمیدونم چطور شد، خسته شدم از روی شکم خوابیدن و داشتم تکون میخوردم که یکدفعه برگشتم به پشت و مامان و بابا کلی تشویقم کردند و بعد فهمیدم که خیلی کار مهمی کرده ام.

سال نو میلادی هم مبارک باشه. همین الان تحویل شد.

امیدوارم عکسهای امروز رو دوست داشته باشین.


در حال بازی

 

کیمونوی قشنگم

 

بدون توضیح!!

 

من و بابای مهربونم

 

عینک جدیدم بهم میاد؟!

 

در مهد کودک داریم برنامه اجرا میکنیم!!!

من در جایگاه مخصوصم نشسته ام!چشمک

 

وقتی که خوشحال میشم...

 

 

 

دوستون دارم و منتظر نظر ها هستمبای بای

 


کلمات کلیدی : 4 ماهگی، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧

نظرشما ()




خبرهای جدید

سلام به همهماچ

2 تا خبر مهم دارم. اول اینکه اگه این پایین سمت چپ رو نگاه کنین متوجه میشین که من 3 ماهه شدم. یعنی تند تند دارم بزرگ میشم که یه روز با بابا کریم صبح زود بیدار بشیم بریم کله پاچه بخوریم! استخر بریم و کلی دوتایی کیف کنیم. اینو بابا جونم بهم قول دادن.

خبر بعدی اینکه چند روز پیش به من واکسن زدند و من فقط یه کمی اعتراض کردم. هر وقت میریم بیمارستان من سعی میکنم حواسم به چیزهای دیگه پرت نشه تا کارتون ها رو کامل ببینم. نمیدونین که همیشه اونجا تلویزیونشون روشن هست وکارتونهای رنگارنگ پخش میکنه و منم کلی کیف میکنم. تو خونه نمیذارن من زیاد تلویزیون ببینم که!!!گریه

تو این مدت من حسابی دستها و پیشبندم رو میخورم و همه جا رو خیس میکنم!!! خیلی بازی جالبی هست شما هم امتحان کنین شاید خوشتون اومدچشمک

اونروز که بیمارستان برای چکاپ 3 ماهگیم رفته بودیم دکتر با تعجب میگفت که این بچه میتونه سرش رو کامل نگه داره!!! مگه باید نمیتونستم! مثلا بزرگ شدم ها!!!!

تازه خیلی هم دوست دارم بنشینم ولی مامانم اجازه نمیدن. همش بهم میگن تکیه بده.

یه مدل جالبی هم برای حرکت کردن پیدا کردم. میدونین کف پاهام رو میذارم زمین و خودمو پرت میکنم عقب. اونقدر خوش میگذره!!!!

داشت یادم میرفت من یه دوست جدید دارم.اسمش رو بابام "گیلی گیلی" گذاشتن. من که خییییییلی دوسش دارم. عکسش رو هم این پایین میگذارم.

راستی هوا اینجا سردتر شده، طرف های شما چطور؟!

اگه از عکسام خوشتون اومد نظرتون رو برام بنویسین و منو خوشحال کنین. مررررسیبغلماچ


تو این عکس کلاهم رو کشیدم جلو نور اذیت نکنه!!!

 

روش خوردن پیشبند



من و کیک تولد 3 ماهگیم


من و عینکم


دارم یواشکی تلویزیون میبینم!


دارم الکی گریه میکنم که یا بگذارن تلویزیون ببینم یا بغلم کنن!

 

اینم وسیله جدید بازی



ایشون هم گیلی گیلی عزیز هستن!!

تا بعد بای بایبای بای

 


کلمات کلیدی : 4 ماهگی، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧

نظرشما ()




مثل اینکه زمستون داره میاد....

سلامماچبغل

من باز هم عکس جدید دارم.  داستان جدید فقط یه کوچولو!! آخه بغیر از کارهای روزمره کار خاصی نکردم. بگم هر روز چکار میکنم؟ خب صبح از ساعت 6 شروع میشه تا ساعت 11 شب!! در این فاصله بغیر از شیر خوردن و خوابیدن با مامان و بابا بازی میکنم و یک عالمه باهم حرف میزنیم!! بعد با اسباب بازیهام سه تایی و اگه بابام نباشن با مامان دو تایی بازی میکنیم. تلویزیون میبینیم. بعد کتاب میخونیم و آلبوم نگاه میکنیم. گاهی وقتها هم با مامانم دو تایی نقاشی میکشیم. یعنی مامان میکشن و من نگاه میکنم و با مداد شمعی که دستم هست می کوبم روی دفتر!! تا حالا خیلی از این نقاشی ها کشیدم!!!!!نیشخند اگه هوا خوب باشه میریم توی بالکنی که هوای تازه بخوریم و ببینیم بیرون چه خبره؟! میدونین اون بیرون چند تا آقا دارن خونه میسازن. ما هم نگاه میکنیم ببینیم چجوری میسازن.

چند روز پیش هم دوست مامان خونمون مهمون بودن و باهم دوست شدیم. همون دوستی که برام لباس سوپرمن فرستاده بود، ایندفعه برام یه گردن بند هدیه دادن که وقتی دندون در میارم بندازم که هم درد نداشته باشم و هم تب نکنم. اثرش به خاطر سنگ های اون هست!!سوالچشمک

راستی با 2 نفر از دوست های بابام هم دوست شدم.

جمعه رفتم مهد کودک. روز خوبی بود. یک کتاب بهم دادند که اسمش هست "شب بخیر مهتاب".

امروز باز هم رفتیم پیش اون آقای دکتر تپل و به مامانم گفتند که کیاراد پسر قوی هست و جای نگرانی نیست.لبخندچشمک

 

دیروز در حال بازی

 

دیروز خواب بعد از ظهر

 

امروز صبح میخواستیم بریم بیمارستان

 

توی بیمارستان

 

امروز بعد از ظهر ضمن بازی

 

امروز خواب بعد از ظهر

 

من و خاله تینا دوست مامانم (شنبه قبل از خداحافظی)

I love you & I miss youقلب

بای بای

 


کلمات کلیدی : 3 ماهگی، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧

نظرشما ()




از این روزها که حسابی بزرگ شدم!!

سلام به همهماچبغل

دیروز رفتیم بیمارستان و اونجا یه آقای دکتر که مثل من تپل بود و خیلی بامزه، معاینه ام کردن و گفتن که حالم دیگه داره خوب خوب میشه و جای نگرانی نیست. برای واکسنم هم وقت گرفتیم که وقتی 3 ماهگیم تموم شد بریم.

این روزها خیلی دوست دارم تلویزیون ببینم ولی مامان اینا زیاد اجازه نمیدن بهم. وقتی آدم ها رو نشون میده خیلی خوشم میاد ولی وقتی چیزهای دیگه رو نشون میده زود اعتراض میکنم. من وقتی تمرکز میکنم رو برنامه مورد علاقه خودم، مامان و بابا دو تایی میخندن و میگن انگار داره سر در میاره؟!! ولی خوب منم بالاخره یه چیزایی سر در میارم دیگه نه؟!

تازه امروز بابام یه وسیله عجیب غریب آوردن که من باهاش عکس گرفتم ولی خودم هم بدم نیومد!! با حال بود.چشمک عکسش رو این پایین میگذارم.

دیگه این روزا اونقدر حباب درست میکنم و دستام رو میخورم که مجبور شدم پیش بند ببندم که لباس هام خیس نشن.

دیگه خبر جدید خاصی نیست.


2ماه و 1 روز

2ماه و 1 هفته

2 ماه و 9 روز

من و بابام

2 ماه و 11 روز ( در حال تماشای تلویزیون)

امروز ساعت شش و نیم صبح

امروز (2 ماه و 13 روز)

امروز در حال عطسه

و اما من و قلیان!!

دیدین حسابی بزرگ شدم.

بای بایچشمک

 

 


کلمات کلیدی : 3 ماهگی، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧

نظرشما ()




عکس از گردش های دو ماهگی

سلام به همهماچبغل

اومدم بگم مامان وبابا هر دو سرشون خیلی شلوغه، و سرما خوردگی من هم که دلیل دیگه ای شده که اصلا وقت نکنن وبلاگ من رو بروز کنن و عکسهایی که قولش را داده بودند رو بگذارن. تازه کلی هم کارهای تازه انجام میدم که اونا رو هم نگفتند به شما. مثلا من دیگه خیلی راحت سر و گردنم رو کنترل میکنم و حتی به بالش تکیه میدم و میشینم. اونقدر دستام رو می مکم که قرمز میشن و مچ لباسهام همش خیس میشه. یاد گرفتم حباب درست میکنم. از هز چیزی هم که خوشم میاد دستم رو به طرفش دراز میکنم و کلا خودم میخوام پرت کنم به طرفش، و چون هنوز نمی تونم خودم با دست بگیرمش، اونقدر باهاش حرف میزنم که مامان اینا اونو میدن دستم. مامانم هر وقت لباس جدید میپوشه با دقت نگاه میکنم و هی دست میزنم به لباسش تا بگم که متوجه شدم عوض شده.

دیروز هم دو نفر ایرانی اومده بودند خونمون مهمون و من با هر دوشون ( عمو محمد و خاله راحیل)* دوست شدم. عمو ترسید منو بغل کنه و فقط لپم رو ناز کرد ولی کلی تو بغل خاله نشستم. تازه خاله فکر میکرد من میتونم غذای آدم بزرگ ها رو بخورم!

دیگه اینکه این روزا مامان بهم کلک میزنه و دارو رو همزمان با شیر بهم میده و منم اعتراض نمیکنم که خوشحال بشه. (راستش داروها خوشمزه هستنچشمک)

شبها هم خیلی راحت میخوابم و فقط گاهی مامان بیدارم میکنه که بهم شیر بده، منم همونطور چشم بسته شیر میخورم که خوابم نپره!!!

راستی یه سرهم جورابدار سفید داشتم که مامان بزرگم برام فرستاده بود (قبلا عکسش رو گذاشته بودم)، دیگه برام کوچیک میشه.این شد اولین لباسی که کوچیک شد.البته بغیر از جورابهای نوزادیم که بعد از روز دهم کوچیک شدند.

ببخشین که امروز عکس جدید نداریم. یعنی داریم ولی تو کامپیوتر نریختیم. فقط چند تا عکس از گردش های دوران ٢ ماهگی ام میگذارم.

٣۴ روزه هستم.

اولین روز مهد کودک رفتنم.

۶ هفتگی

 

 

 

*آقای دکتر آجودانیان و همسرشون.

بای بای

 

 


کلمات کلیدی : 2 ماهگی، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

نظرشما ()




خلاصه دو ماهه اول زندگیم

سلام

من مامان پروین هستم. قبل از هر چیز از همه عزیزان که بما لطف دارن و با کامنت های قشنگشون خوشحالمون میکنن صمیمانه تشکر میکنم.امروز میخواهم خلاصه این دو ماه رو یادداشت کنم تا هر زمان خواستیم به عقب برگردیم، به این روزهای قشنگ و شیرین، یادمان بیاید که چگونه با هر پیشرفت تازه کیاراد ذوق کردیم و خوشحال شدیم.

هنوز برایمان باور کردنی نیست که بعد از آن همه انتظار و روز شماری، بالاخره کیاراد عزیزمان به دنیا آمد و الان دو ماه است که شیفته شیرین کاریهایش شده ایم و پروانه وار دور گل وجودش می چرخیم. مطمئنا تمام کودکان کمابیش مسیر رشد یکسانی را طی میکنند و خوشبختانه کیاراد نازنین ما هم در این دو ماه بدون مشکل رشد کرده و با پیشرفتهایش ما را متعجب ساخته و لذت زندگی را صد چندان نموده است.

و اما از جمله کارهایی که انجام داده ومن توانسته ام در دفترچه خاطراتش یادداشت کنم اینها هستند:

روز هشتم نافش افتاد.

ساعات خوابش نسبت به آنچه از نوزاد انتظار میرود کمتر است. در کل از اولین هفته زندگیش ده الی دوازده ساعت در شبانه روز و ماکزیمم 14 ساعت میخوابد.

در چرت های بعد از شیر خوردن ژست های شیرینی به خود میگیرد.گاه چنان دستش را روی پیشانیش قرار میدهد که انگار یک آدم بزرگ تو فکر فرو رفته یا سردرد دارد.

عاشق وان حمام و غوطه ور شدن در آب گرم است و حتی اگر در حال گریه باشه داخل آب ساکت میشه یا میخنده و یا سعی میکنه با صداهای مخصوص خودش حرف بزنه.

وقتی کریم و من هر دو خونه هستیم خیلی آروم تر هست و ساعات خوابش طولانی تر. انگار که احساس امنیت بیشتری میکنه. در جمع هم راحتتر میخوابه با اینکه همه حرف میزنند و سر و صدا هست.

علاقه زیادی به موزیک و شعر و ترانه داره و حتی وسط گریه هم باشه، با شنیدنش ساکت میشه. از هفته دوم حتی به صداهایی که از بیرون میاد مثل صدای کلاغ ها، صدای ماشین یا موتور هم با دقت در حالی که چشماش گرد شده گوش میده.

شبها نسبت به روز راحتتر میخوابه و طولانی تر. باز شاید به خاطر حس حضور من و کریم در کنارش. ولی روزی که صبح گردش رفته باشیم حتی برای خواب شب هم باید کلی نازش رو بکشیم.

تا امروز بدون استثنا موقع غذا خوردن ما، بیدار میشه و وقتی در آغوش من نشسته با دقت به غذا خوردنمون نگاه میکنه و لب و دهانش و تکون میده طوری که آدم از اینکه پیشش داره غذا میخوره عذاب وجدان میگیره.

وقتی نیاز داره که آروغ بزنه سعی میکنه سر و سینه اش رو بالا بیاره، پاهاش رو فشار میده به پای من(اگر در آغوشم باشه) و خودش رو پرت میکنه عقب.

ماندن در پوشک کثیف رو اصلا دوست نداره و فوری پتو رو با پاهاش کنار میزنه و شروع میکنه به دوچرخه زدن رو هوا.

گاه که تو فکر هست یا تعجب کرده ابروی راستش رو بالا میبره.

علاقه ویژه ای به چراغ و همینطور دوربین عکاسی داره طوریکه در تمام عکسها چشمهاش گرد هست و یا مستقیم داره به دوربین نگاه میکنه. این مسئله باعث شده نتونیم از خنده هاش عکس بگیریم!! فوری چشماش گرد میشه با دیدن دوربین.

انگار که دوست نداره بخوابه و سعی میکنه تا جایی که میتونه مقابله کنه با خواب. طوری ناله میکنه که انگار داره میگه کمکم کنیییین، بازم داره خوابم میااااااد.!! و نهایتا ما بهش خیانت میکنیم و از دروازه خواب رد میشه و میخوابه.

از هفته دوم علاقه به تماشای تلویزیون داره و چنان با دقت نگاه میکنه که انگار میخواد بدونه چی به چیه!!!!!!!

قدم زدن بویژه در هوای آزاد رو خیلی دوست داره. (البته وقتی در آغوش هست)

توی ماشین فوری میخوابه.

پستونک اصلا دوست نداره و با زبونش اونو بیرون میندازه و اگر اصرار کنیم عق میزنه.

بعد از 45 روزگی دستش رو به طرف چیزایی که توجهش رو جلب میکنه دراز میکنه ولی با مشت بسته.

قیافه من و کریم رو از غریبه ها خوب تشخیص میده.

موقع شیر خوردن معمولا سینه رو با دو دست میگیره.مخصوصا وقتی خیلی گرسنه هست.

حدود 10 روز هست که با انگشتهاش بازی میکنه و حرکتهایی مثل بشکن زدن و سمبل پول (مالیدن انگشت سبابه و اشاره بهم) رو بطرز بامزه ای انجام میده. گاه بغیر از انگشت اشاره بقیه را میبنده انگار که میخواد به چیزی اشاره کنه و گاهی هم مچ دستش رو میچرخونه.

لبخند شیرینی در جواب لبخند میزنه و در صورت حرف زدن باهاش شروع میکنه به صدا در آوردن و مثلا حرف زدن. (آغوووو، عم با ع ساکن، اُاُاُ، آخ و گاهی مه به فتح م.

از هفته هشتم مکیدن ارادی دستهاش رو شروع کرده (اکثرا دست چپ)

از هفته هشتم با اسباب بازیهاش (بویژه آقای پووه) و در و دیوار و پرده نیم ساعتی مشغول میشه و براشون حرف میزنه!

از عروسک سگ روبوتیک که همراه با تکان خوردن چراغ هاش روشن خاموش میشه و آهنگ های عجیب غریب کوتاه پخش میکنه میترسه.!!( اولین مورد ترس کیاراد)

از هفته سوم وقتی اسباب بازیهاش رو میدادیم دستش نگه میداشت ولی از هفته هشتم اینکار رو محکمتر و زمان طولانی تری انجام میده.

اکثرا دست چپش رو استفاده میکنه برای هر چیزی. انگار که دست راستش رو زاپاس نگه داشته. (اینروزا کف دست راستش عرق سوز شده)

لبخند های بی دندون بسیار شیرینی داره ولی حیف که تا حال موفق نشدم عکس بگیرم.

موقع خوابیدن دستهاش یا هر دو بالای سرش هست (مثل حالت تسلیم) یا به طرفین باز هست و یا اونا رو روی سینه اش رو هم میذاره. اونروز هم که کنار هم گذاشته بود و اون شکل زیبای قلب رو درست کرده بود.(عکسش تو پست قبلی هست)

این روزا هر روز 3 ساعت میره مهد کودک و هر روز از پیاده روی تا اونجا لذت میبره. بعضی روزها هم توی کالسکه میخوابه.

میدونم که متن زیاد شد. سعی میکنم پست چند روز دیگه هم از همین عکسهای دو ماهگیش بذارم تا بعدا بریم سر ماه سوم.

خوشحال از نوازش بابا کریم

کیاراد و آقای پووه

پاهای کیاراد در ۴ روزگیش

پاهای کیاراد در ۵۶ روزگیش

فعلا خدانگهدار


کلمات کلیدی : 2 ماهگی، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧

نظرشما ()




کیاراد متفاوت

سلام به همه شما که دوستم دارید و وبلاگم رو میخونید.بغللبخند

در این دو ماه (1 هفته کم) از زندگی من در این دنیای شلوغ و متفاوت خیلی چیزها بوده که من یاد گرفتم و البته بابام میگوید که میلیونها چیز دیگه رو هم باید یاد بگیرم تا تازه بتونم گلیم خودم رو از آب بکشم بیرون.

از آخرین باری که مامان خانومی درباره فرایند یادگیری من و استعداد های بالقوه ای که در من بالفعل شده اند شاید 2 هفته میگذرد ولی در همین 2 هفته کلی اتفاق جدید افتاده (و همینطور کلی چیز که مامان یادش رفته بود که بنویسد) که بابا امروز میخواد اینجا بنویسد

1- حدود 3 هفته پیش مامان پروین متوجه شد که وقتی من رو در محل خوابم قرار میدهد. من به طور واضحی متوجه اطراف هستم و میتوانم اشاره کنم و دست و پا بزنم و سر و صدا در بیاورم که البته بسته به نظر مامان پروین بخشی از این رفتار بخصوص در اول صبح و بعد از بیداری کاملا هوشیارانه و از سر کنجکاوی است البته باید اضافه کنم که این روزها این کار رو در طول روز و وقتی کسی با من حرف نمیزند مدام تمرین می کنم.

2- مامان پروین میگوید من برای اولین بار در 35 روزگی در خواب با صدای بلند خندیدم (منظورم لبخند نیست چون من این کار رو از 3-4 روزگی انجام میدهم). ولی دقیقا در 51 روزگی در بغل بابا کریم و در جواب قهقه بابا من هم قهقه زدم اون هم با صدای بلند که بابام انگار خیلی هیجان زده شد برای اینکه چنان با صدای بلند مامان را صدا کرد که من ترسیدم.

3- من یک ویژگی دارم که از 2 هفته پیش شروع به نمایش آن کردم  که بابا به اون میگه سیستم اعلان وضعیت اورژانس. مطمئنم که شما هم می خواهید بدونید قضیه چیه!!  من وقتی که دایپرم رو کثیف میکنم معمولا بعد از 1 یا 2 دقیقه با حرکت سریع پاهایم، روانداز و یا پتوم رو از روی بدنم  کنار می اندازم و همزمان با صداهایی که فقط مامانم  متوجه منظورم میشود وضعیت رو اعلام میکنم و اگر تا 3-4 دقیقه به دادم نرسند مجبورم میشوم که با فریاد موضوع رو حل کنم.

 

4- بابا می گوید من یا سیاستمدار میشوم یا سیلیبرتی!! حتما می پرسید چرا؟ علتش ساده است من علاقه ویژه ای به دوربین عکاسی دارم و به محض اینکه متوجه آن می شوم حالا با فلاش یا بدون فلاش فورا صورتم را به طرفش بر میگردونم و با چشمهای گردشده ام نگاهش میکنم. علت اینکه توی اکثر عکسهایم چشمهایم اینقدر گرد است و صاف توی لنز زل میزنم همین تمایل عجیب و غریب است.

 

5- می دونستید به احتمال زیاد من چپ دستم!!!!؟  بله اونجور که شواهد نشان می دهد من توانایی و علاقه به استفاده از دست چپم بیشتر از دست راستم است. من دست چپم رو بیشتر از دست راستم تکان می دهم. گرچه با هر دو دستم میتونم اسباب بازی های کوچکم رو نگه دارم (تعجب نکنید بعدا در مورد این موضوع هم  اطلاع رسانی می کنم) اما به وضوح ترجیح میدهم این کار را با دست چپم انجام بدهم و نهایتا وقتی در بغل بابایی یا مامانی هستم ترجیح می دهم با دست چپم به لباسهایشان چنگ بزنم.

6- من همیشه هم خوش اخلاق نیستم. اینطور که مامان و بابا متفق القول هستند من بچه بسیار آرامی هستم و آنها همیشه بابت اینکه اولین تجربه بچه داریشان با من است راضیند و خدا را شکر میکنند که من بچه بد قلقی نیستم. اما این به آن معنی نیست که من همیشه خنده رو هستم. بعضی مواقع بخصوص اگر از وقت شیرم بگذرد و یا در زمانی که به هر دلیلی سر موقع نخوابم و البته بعضی مواقع که هنوز بابا و مامان دلیلش را نمی دانند من کاری می کنم که بابا بیشتر و مامان کمتر واقعا کلافه میشوند. راستش من گریه نمی کنم ولی با آه و ناله منقطع 1-2 ثانیه ای در فواصل 1 تا 2 دقیقه سعی میکنم که متوجهشان کنم که یک چیزهایی روی غلطک نیست.

خب تا اینجای قضیه رو داشته باشید  و یک نگاهی به عکس های جدید بندازید تا دفعه بعد مامان بیشتر راجع به عادات و کارهای من بنویسد.

 

این اولین و آخرین باری بود که من پستونک خوردم آن هم برای 10 ثانیه!! اینجا میگذارمش برای ثبت در تاریخ

 

بابام به من می گوید بچه ببر!! به نظر شما شبیه نیستم؟راستی اینم بگویم این عکس رو وقتی ساعت 5 صبح بود گرفتیم. مطمئنم خیلی از شما آن موقع خواب بودید نه؟؟!!

 

من که گفتم همیشه خوش اخلاق نیستم!

 

یک بد اخلاقی دیگر

 

و این هم نشان عشق خانواده سه نفری ما که من تو خواب درستش کردم.

خیلی قشنگه نه؟!!

من بغل بابا کریم خوابیدم و عکاس هم که معلومه مامان گلم

 

تا دفعه بعد خداحافظ


کلمات کلیدی : 2 ماهگی، اولین ها، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

نظرشما ()




عکسهای جدید

سلام

بعدا مامانم کارهای جدیدم رو اینجا خواهند نوشت. امروز فقط عکسام رو میذارم.

46 روزگیم

49 روزگیم

50 روزگیم


کلمات کلیدی : 2 ماهگی، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

نظرشما ()




خداحافظ دوران نوزادی

سلام به همهبغلماچ

دوران نوزادی من (چهل روزگی یا همون 6 هفتگی ) تموم شد و دیگه وارد دوران کودکیم شدم. تو این مدت خیلی چیزها یاد گرفتم و مهمترینشون اینا هستند که:

آدمها وقتی خوشحال هستن و وقتی میخوان بگن که دوستم دارن می خندن. منم در عوض بهشون میخندم. آخه منم خوشحال میشم وقتی حرفهای خوب خوب بهم میزنن.

وقتی که همه جا تاریک میشه و همه آروم حرف میزنن، یعنی شب شده و منم نباید زیاد سر و صدا کنم و بهتره بخوابم. تازه این روزا مامان و بابام همش ازمن تعریف میکنن و میگن که شبها خیلی خوب میخوابم.

پی پی کردن کار خیلی خوبیه، چون مامانم رو خوشحال میکنه و بهم میگه آفرین!

وقتی من حرف میزنم هر چند مامان بابا از حرفهای من خیلی سر در نمیارن ولی خوشحال میشن و میخندن.

و یه چیز خیلی مهم که فهمیدم اینه که وقتی آدم با صدای آروم چیزی رو میخواد ولی بهش جواب نمیدن بهتره بلندتر داد بزنه. آخه اینطوری زود به داد آدم میرسن!!چشمک

من حموم کردن رو خیییییلی دوست دارم و هر روز قبل از خواب حموم میکنم و بعد راحت میخوابم. حالا چند تا عکس از آخرین حموم دوران نوزادیم ببینین.

 

هدیه خدا جون به مامان پروین و بابا کریم

دیدین از حموم نمیترسم؟!!

بای بایبای بای

 


کلمات کلیدی : 2 ماهگی، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

نظرشما ()




برنده مسابقه خواب آسمانی

سلام

دوست خوبم ایلیا برنده مسابقه خواب آسمانی شده که این عکسش و اینجا هم وبلاگش هست. ایلیا جونم به اندازه همه انگشتام بهت تبریک میگم.ماچ

 


کلمات کلیدی : عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

نظرشما ()




آلبرت دوم!!!

سلام به همه شما که دوستم داریدبغل

قول داده بودم زود عکسهایی رو که تو مطلب قبلی گفتم رو اینجا بذارم. البته عکسهای خیلی خوب نتونستیم بگیریم آخه دوربینمون خراب شد و با اون دوربین قدیمی فقط چند تا عکس گرفتیم.

چند روز پیش باز دوستان مامانم اومده بودن منو ببینن و برام هدیه آورده بودند. یه کالسکه شیک مدل 2008 . یعنی الان من 2 تا کالسکه دارم.البته کالسکه جدیدم شرط سنی داره و بعد از 3 ماهگی میتونم سوارش بشم. دستشون درد نکنه. یه چیزی میخوام بهتون بگم, هر وقت این دوستهای مامانم میان دلشون می خواد با من بازی کنن و نگام کنن ولی منم فوری خودم رو میزنم به خواب. اون روز هم ده پونزده نفر باهم اومده بودند و من زود خوابیدم و فرصت نشد همشون منو ببینن. مخصوصا که میخوان ببینن من چشمام چه اندازه هست و چه رنگیه؟!!! عجیبه ها نه؟!!! حالا از مامانم خواستند که حتما منو ببره دانشگاه تا باهاشون بازی کنم. باید ببینیم کی وقت میکنیم بریم.لبخند

راستی بس که همه منو میبینن میگن چقدر خوب میتونم سرم رو نگه دارم و چه زود شروع کردم به صدا در آوردن و همینطور اینکه خیلی خوب نگاه میکنم!!!! (نمی دونم بد نگاه کردن چه جوری میشهسوال) مامانم هم به این فکر افتاده که اسمم رو تغییر بده به آلبرت دوم!! میدونین که چرا آلبرت؟ چشمک

حالا اینم از عکسها

29 روزگیم

31 روزگیم

31 روزگیم (دارم میگم که بغلم کنیییییییین)

شپل جونم

کالسکه جدیدم

و اما کت و شلوار خوشگلم

بغلماچبای بای


کلمات کلیدی : عکس، 1 ماهگی

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧

نظرشما ()




عکس های جدید

سلام به همه

من حالم خوبه و کم کم دارم به خونه مون عادت میکنم. چند روز پیش رفته بودیم دانشگاه مامانم اینا. اونجا همه دورم جمع شده بودند و نگام میکردند. هر کی منو میبینه فکر میکنه من یکی دو ماهه هستم. عجیبه ها!!!!

تازه یه بار دیگه هم بیمارستان برای چکاپ رفتیم که وزنم شده بود 4600 که دیگه اون خانوم پرستار دست از سرم برداشت و حالا مجبور نیستم به زور شیر بخورم.

پس فردا هم چکاپ یک ماهگیم هست. دیگه بزرگ شدم. دوران نوزادیم داره تموم میشه. من خیلی دوست دارم تو بغل مامان یا بابا بخوابم. یعنی تا الان که بدون استثنا اینطوری بوده. هر چند وقتی بیدار میشم میبینم بغلشون نیستم. حالا خدا کنه بعدا ها ( وقتی بزرگ شدم) هم بذارن تو بغلشون بخوابم.!

چند تا عکس جدید هم دارم که امیدوارم خوشتون بیاد.

21 روزگیم

22 روزگیم

24 روزگیم

 


کلمات کلیدی : 1 ماهگی، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧

نظرشما ()




عکس انتخابی برای شرکت در مسابقه "خواب آسمانی"

سلام

این عکس در روز چهارم زندگیم گرفته شده. من اینجا (تو عکس) بعد از شیر خوردن رفتم تو خواب نااااز.

 

 


کلمات کلیدی : 1 ماهگی، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

نظرشما ()




ده روزه دوم زندگیم با عکس

سلام به همه

باید بگم که من حرف و خاطره خیلی دارم برای گفتن ولی راستش از وقتی من اومدم با اینکه بابام هم همیشه تو خونه هست و دارن دو تایی از من مراقبت میکنن ولی با اینهمه بازم وقت کم میارن.

دوشنبه هفته پیش رفتیم بیمارستان برای چکاپ و خانوم مامایی که وزن منو چک میکرد گفت که خوب وزن نگرفتم و به مامانم پیشنهاد داد که شیر خشک هم بهم بده اونم روزی ٣ بار و هر بار ۵٠ سی سی !! بعد از بیمارستان هم ظاهرا رفته بودیم خرید که من کلا خواب بودم.

حالا از وقتی اومدیم خونه این مامان و بابای من همش به زور میخوان بهم شیر بدن که منم نمیتونم بیشتر از اندازه بخورم و در نتیجه  تو این مدت چندین بار بعد از پروژه شیر خوردن تا بخوان اینا از موفقیتشون خوشحال بشن بلافاصله من هر چی خورده بودم رو مثل فواره بالا آوردم طوری که هر بار مجبور شدن دوش بگیرن!نیشخند

میبینین قبل از اینکه دنیا بیام همش می گفتن چرا وزنت زیاده الان هم میگن چرا کمه؟؟!!!سوال

راستی میدونین لباسهای سایز ۵٠ (سایز ١ ) من برام کوچیکن و سایز ۶٠ هام هم جنسشون برای آخر پاییز هست و در نتیجه بابام رفت برام سایز ۶٠ تابستونی گرفت.  ظاهرا برنامه ریزی مامان بابام رو برای لباسهایی که قبلا برام گرفتن بهم زدم.چشمک

 

کیک تولدم که به ژاپنی روش نوشته "تولدت مبارک کیاراد "

۶ روز گیم (اولین روز در خانه )

١۴ روزگیم

۶ روز گیم (اولین روز در خانه )

۶ روز گیم (اولین روز در خانه )

١١ روزگیم

۱۴ روزگیم

تا عکسهای جدیدتر از خودم بای باییییییییماچ

 


کلمات کلیدی : 1 ماهگی، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧

نظرشما ()




دهمین روز دنیای خاکی

دیشب دهمین روز من در این دنیا بود. تو این ده روز من به جز خانه و بیمارستان و مسیر کوتاه بین این دوتا هیچ جائی رو ندیدم. اما بابام دیشب می گفت فردا میخواد من رو ببرد بیرون و چیزهای جدیدی نشانم بدهد.راستش من این روزها خیلی می خوابم و وقتهای هم که بیدارم معمولا یا باید شیر بخورم و یا اینکه با بابا و مامان بازی میکنم. بابا و مامان از این که من الان دیگه پیششون هستم خیلی خوشحالند و این از رفتارشون کاملا مشخص است و هروقت هم با من حرف میزنند این رو بهم می گویند. راستش این روزها من از همه چیزهای دور و اطرافم تعجب می کنم و همه چیز این جا برایم تازه و عجیب است. اما بیشتر از من بابا و مامان هستند که برای هر کاری که من میکنم  ذوق میکنند و قربون صدقم میروند. و بعضی وقتها می نشینند و کارهای من رو برای همدیگر تعریف می کنند و لذت میبرند. البته بعضی وقتها هم تفسیرهای عجیب و غریبی از کارهای من می کنند که حتی من روحم هم خبر ندارد ولی چکار کنم که هنوز وقتش نشده که باهاشون حرف بزنم و بگویم که برداشتشون اشتباه است و اصلا منظور من این نبود.

راستی من چون هنوز نمی توانم حرف بزنم تصمیم گرفتم اینجا از همه کسانی که خانه مان تلفن می کنند یا برای مامان و بابا ایمیل می فرستند و حال من رو می پرسند و یا تولدم رو تبریک می گویند تشکر کنم و بگم من هم همتون رو دوست دارم. مخصوصا از مامان بزرگ و خاله معصومه و  عمه فاطمه و همینطور خاله شیرین که اینقدر من رو شرمنده می کنند .

خب برای امروز فکر کنم کافی است. خوش باشید و خدا نگه دار.

 

عکس من و بابا کریم

 


کلمات کلیدی : 1 ماهگی، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

نظرشما ()




عکس های مسیو کیاراد

خب این هم عکسها. فکر کنم من زودتر  از مامان پروین آپ کردم (البته نمی دونم ایران دیده میشوند یا نه  اما اینجا که همه چیز مرتب است). آخه دیدم مامان پروین خوابیده گفتم سریش بابا کریم بشم یه جوری حال بده این عکسها رو آپ کنیم. آخه زشته مردم 9 ماهه (ببخشید 9 ماه و 15 روزه ) منتظرند. البته بابا کریم کلی غر زد تا کمک کنه (بین خودمون بمونه خیلی تنبله) 20 ساله زندگیش با کامپیوتره اما هنوز یک صفحه وبلاگ ننوشته! خب این هم یک جورشه دیگه همه که مثل داداش کیاراد نیستن که حتی از سرزمین فرشته ها هم تو نت مطلب آپ کنند. خب برای امروز دیگه فکر کنم کافیه کمر و گردنم درد گرفت از بس این بابا کریم فشار داد!!!! خداحافظ تا بعدی. زود زود بر می گردم.

 

 

 

کیاراد با مقداری تفکر در خواب!

 

کیاراد با حال!

 

کیاراد لپ تپل!

 


کلمات کلیدی : 1 ماهگی، عکس

ارسال شده توسط کیاراد شمس

در سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

نظرشما ()






Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by kiaradshams
قالب پرشین بلاگ