25 ماه تمام

سلام

5 روز پیش 25 ماه تموم کردم و الان تو 26 ماهگی هستم. هنوز کامپیوترم خراب هست و در نتیجه عکس های تولد هنوز اون تو گیر افتاده اند.

امروز چند تا از مکالمه های من و اطرافیانم رو که جدیدا اتفاق افتاده رو براتون می گم.


خونه پدر بزرگم:

پدر بزرگ خطاب به من: کیاراد، من (یعنی پدر بزرگ) پسر خیلی خوبی هستم.

من: نهههه، شما پسر نیستی که. شما آقا هستین.



آشپزخونه خونه خودمون:

من در حالی که یه پیاله تو دستم هست به مامان پبین: مامان لطفا یه کم آب تو این ظرف به من بدین.

مامان پبین: نه کیاراد آخه آب می ریزه رو فرش.

من: نه مامان اینکه سوراخ سوراخ نیست!

مامان پبین: آهان راست میگی اون پیاله هست،سبد نیست. متوجه نبودم.

کیاراد جان آب را برای چی لازم داری؟

من برای اینکه مامان کاملا قانع بشود که آب لازم دارم می گویم، می خواهم تخم مرغ آب پز کنم.



در سالن ورودی مهد کودک در حال تعویض کفش با دمپایی هستیم. من عجله دارم که زودتر خودم را به دوستانم و لیلی جون برسانم. مامان می گوید کیاراد جان اول کفش هایت را بپوش بعد برو.

من: این ها که کفش نیستند دمپایی هستند.



در خانه دراز کشیده ام و سرم را گذاشته ام روی بالش و منتظرم که مامان پبین بیاید و به من شیر بدهد. ولی به نظرم مید که مامان چندان تمایلی به آمدن ندارد و در آشپزخانه مشغول است. کلک فوق العاده ظریفی بکار می بندم. صدایم را نازک ی کنم و به صورت ناله هایی از سر درماندگی می گویم: الله گورسن کیم گله جاخ منه سوت ورسین؟ الله گورسن کیم ایستیر گلسین منه سوت ورسیییییین؟(یعنی خدایا کی قراره بیاد به من شیر بده؟ خدایا کی می خواد بیاد به من شیر بده؟)



وقتی میروم مغازه عمو سوپر یا عمو سبزی فروش، بلافاصله باهاشون دوست می شوم. وسایل انتخاب می کنم برای خرید و قیمتشان را می پرسم. اگر برای خودشان چایی ریخته باشند می گویم پس چایی من کو؟ می روم روی صندلی شان می نشینم که استراحت بکنم. از عمو سبزی فروش خواهش می کنم که برایم یک میوه بشوید تا بخورم و خلاصه که خیلی با این عمو ها رفیق هستم.



خانم معلم مهد به مامان ام می گفت که من مثل بچه های  پیش دبستانی خیلی بچه راحتی هستم و آنها هم خیلی خوشحال اند از این موضوع.


راستش این روزها یک دغدغه مهم دارم. اینکه باید سعی کنم یادم باشد که وقتی جیش داشتم فورا اطلاع بدهم تا سریع برویم دستشویی. خوشبختانه وقتی مهد کودک و مهمانی می روم پوشک می پوشم وگرنه با این حواس جمع من ممکن بود کار دست خودم بدهم.


این روز ها شعر "کدو کدو این ور کدو اون ور کدو ..." رو خیلی دوست دارم.

یک بازی جدید هم یاد گرفته ام که با کلمات هست. مثلا برای "فین" بگم "فین پین". برای "بالش" بگم "بالش مالش" و کلا برای هر کلمه ای یه کلمه مشابه خنده دار درست کنم و غش غش بخندم.


دیشب به مامان گفتم قصه "قورباغه ای را که پرید رفت بالا و سرش خورد به چرخ و فلک" را برایم بگوید ولی بلد نبود. اگر شما بلدهستید برایم تعریف کنید لطفا.

توضیح مامان پروین: نمی دانم چنین قصه ای رو توی مهد شنیده یا از خودش ساخته است! من قصه ای از خودم نساختم تا از اصل موضوع با خبر بشوم.

 

 

 

 

 

/ 17 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
naser

سلام خسته نباشيد وبلاگ خوب وزيبايي داريد اگر با تبادل لينک موافقيد ابتدا ما را بانام فروش فيلمهاي جديد لينک کرده www.shop3dh2.mihanblog.com و وبلاگ بعد بانام موزيک و فيلم جديد bia2nia.mihanblog.com سپس ما را با خبر کنيد

یک خانوم پرنیان

سلام کیاراد جون از ژاپن خوبی خودت؟تازه دیدمت البته تازه واردم....خوشحالشدم یه نفر از سرزمین سینمای کوروساوا که بابام دوستش داره

نسرين

من عاشق اون كلك فوق العاده ظريفت شدم چقدر ماه و سياست مدار و باهوشي تو عزيز دلم به مامان پروينت بگو ببوستت از طرف من

مامانش

وای عجب بلبلیه این کیارادخان. چه چیزایی پیدا می کنه و میگه! آدم شاخ در میاره از نکته سنجی و مهارت ارتباطی این فسقل [لبخند]

آریانا

ماشالله به این پسمل ناز و شیرین زبون [بغل]

مینا جون

افرین به کیاراد خوشگل ما که این همه حواسش جمعه!!!راستی با زحمت های ما؟میگم که این کیهان ما ول کن نیست همش میگه خاله پروین خواهشا یه روز که وقت دارین به ما بگین و شما بیاین خونه ما؟منتظریم یا هم ما بیایم خونه شما خوبه خودمون مهمون میشیم ؟

مامی آلینا

[خنده][خنده][خنده][خنده]الهی فدات بلبل زبون[بغل]قسمت مظلوم نماییش برای شیرخوردن دیگه آخرش بود[ماچ][ماچ]

انا

با سلام وبلاگ قشنگی دارید به منم سر بزنید خوشحال میشم منتظر نظرات زیباتون در بهتر شدن وبلاگم هستم اگرهم موافقید لینکتون کنم موافقید؟