30 ماهگی


سلام

١٩ اسفند ٢/۵ ساله شدم. البته با یک سرماخوردگی و گلودرد چرکی شدید ٣١ امین ماه زندگی ام رو شروع کردم. دو روز تب شدید داشتم و صدام هم خیلی گرفته بود. سرفه هم می کردم و بعد از اون هر چی خورده بودم میومدند بیرون! البته هنوز صدام گرفته و آبریزش بینی و سرفه دارم، فقط تب ام قطع شده.

چند تا حرف از خیلی وقت پیش ها مونده که اینجا ننوشته ایم و چند مورد هم از حرف های جالب این  روزهام اضافه می کنم تا برای ٣٠ ماهگی ام مطلبی داشته باشم و شما هم ببینین که چه پسری شده ام من!

-          داریم گردو می شکنیم. نصفه مغز گردو رو بر میدارم و می گم، ببینین انگار یه پروانه هست این. (باخون اِلَبی بیدانا پَیوانه دی!)

 

-          با تکه های تخته که دارم (همه اشکال هندسی رو دارند این تخته هام ) یه دستگاهی درست می کنم و بعد به مامان میگم ببین من یه "پفیلا فشار" درست کرده ام! یه جای مخصوص هم برای ریختن پفیلا ها در نظر گرفته بودم.

 

 

-          با یک مستطیل و یک مثلث، فلش درست می کنم که هر بار یه جهت خاص رو نشون می ده و از مامان می پرسم که فکر کنه ببینه کجا رو نشون میده.

 

-          از مامان پبین می خوام که بیاد باهم بریم بازی کنیم. انگار زیاد علاقه نداره ومن برای علاقمند کردنش بهش می گم: مامان گَ من بیدانا تازا اویناماخ سَنه اورگَدیم. (یعنی مامان بیا من یه بازی تازه بهت یاد بدم)

بعضی وقت ها هم میرم توی اتاقم و می گم زود باش بیا، دارم در رو می بندم ها! زود باش بدو، بدو...

 

 

-          بابام همیشه برام  قصه "هاپوی فضانورد" رو تعریف می کنه و من عاشق این قصه هستم. شب ها هم می رم پیشش و سرم رو میذارم رو بالش بابام و بهش می گم بابا برام قصه هاپوی فضانورد رو تعریف می کنی؟ (بابا منه هاپو فضانوردین دِصه سین دییسن؟) بابا جونم هم با اشتیاق برام قصه می گه. گاهی هم ازش خواهش می کنم منو تو آغوشش بگیره و بگردونه و قصه بگه.

 

-          یه روز توی تاکسی نشسته بودیم و پشت چراغ قرمز منتظر بودیم که یک دفعه راننده گاز داد و ماشین حرکت کرد. من فورا داد زدم نهههههه هنوز چراغ قرمزه، سبز نشده که! ( یوخخخخخ هله چیراخ دیرمیز دی، سبیز اولمییب دی کی!)

 

-          یه روز بابا کریم گفت: کاش من یه پسر دیگه هم داشتم.

من هم گفتم:  که بشه داداش من. من یه داداش و یه آبجی می خوام که بچه های شما باشند و شما بابا و مامانشون باشین.

مامن و بابا هر دو تعجب کردند. البته این روز ها وقتی داداش و آبجی می خوام، مامان می گه به نظرت اونا بیان کجا می خوابن و من هم می گم اگه من اجازه بدم میتونن توی اتاق من بخوابن، ولی پیش ما (من و مامان وبابا) نمی خوابن!

 

-          یه روز داشتیم می رفتیم بیرون. بارون اومده بود و ماشینمون خیس بود. مامان پبین گفت: خدا بارون فرستاده که ماشینمون رو بشوره.

من هم گفتم: وقتی ابرها فشرده بشن هم بارون میاد.

 

-          یه روز متر پلاستیکی رو از مامان گرفتم و چسبوندم به بدن ام و مثلا دور شکم خودم رو اندازه گرفتم و گفتم، شکم من چهل و پنج سانت هست. مامانم هاج و واج مونده بود که این "چهل و پنچ" از کجا اومد تو ذهن من.

 

-          یه روز مامان و بابا می خواستن یواشکی حرفی بهم دیگه بزنن که من نشنوم، فورا رفتم جلوتر و رو به مامان گفتم: بله؟ بله؟ بابا چی گفت و شما هم یه چیزی گفتین؟؟؟؟( بعد فهمیدم داشتن در مورد خودم حرف میزدن.)

البته این مدل سراپا گوش بودن کار همیشگی من هست و کسی اگه یواشکی چیزی بگه فورا متوجه می شم و اگر هم متوجه نشم میرم می پرسم ببینم چی می گن.

 

/ 6 نظر / 18 بازدید
لیلی مامان آراز

عزیز دلم، یه ذره باید رژیم بگیری که شکمت 45!!!! سانتی متر شده... قربونت برم که پلیس راهنمایی و رانندگی هم هستی و می دونی که کی چراغ سبز میشه و کی قرمز و می دونی که کی باید رفت و کی نه.... قربونت برم کوچولوی مو فرفری و باهوش که اینهمه دوست و همدم مادرت هستی و اونقدر دوستش داری که می خوای مثل اون مهربون و دوست داشتنی بشی... یا به قول خودت مامان.....[قلب]

هنا

واقعا ماشالله به این همه هوش و ذکاوت! چقدر جالب بود که اجازه میداد خواهر یا برادرش توی اتاقش بخوابن اما پیش شما نه. خیلی با سیاست گفته بود کلی کیف کردم! قربون اون مامان شدنش هم برم من[ماچ]

رها

من جدی جدی عاشق این کیاراد باهوش و سیاستمدار شدم. خودش که نمی خواد بازی کنه می خواد به شما یاد بده که سرگرم شین[متفکر]

شیلا مامان رومینا

سلام کیاراد گل و مامان پروین عزیز شرمنده که دیر اومدیم خدمتتون چون نمیتونستیم وب شما رو باز کنیم .فقط عنوان وب میومد 30 ماهگیت مبارک عزیزم و پیشاپیش سال نو مبارک

مامانش

من یکی که دیگه داره به هوش و استعداد این پسمل حسودیم میشه هاااا!!!!!آخه این همه حرفای قلمبه سلمبه و اختراعات عجیب و غریبو از کجا ردیف می کنه؟؟؟؟؟ ماشالله یه اسپند براش دود کن مامان پبین[چشمک]

لیلا مامان مارتیا

ای جونم باهوش مهربون مخترع [ماچ][ماچ]