خاطرات خوب این روزها

سلام.

این روزها یعنی این هفته خیلی خوش گذشت. راستش من همش یا مهمون رفتم یا مهمون داشتیم. راستش رو بگم دو روز هم موندم خونه و مهد نرفتم و خب بیشتر خوش گذشت. هر چند مهد کودک رفتن خوبه ولی خونه موندن بهتره. چند روز پیش مامان پبین از من پرسید که خونه موندن میتونه جایزه باشه یا مهد رفتن و من بدون شک و بلافاصله گفتم خونه موندن. آخه میتونم با مامان و اسباب بازی هام بازی کنم...

دیروز یعنی پنجشنبه چند تا از دوستان من و مامان اومده بودند خونمون و خیلی بهمون خوش گذشت. دوستان من به ترتیب سن پریا، کیهان، آراز و مَهراد بودند. کیهان و پریا پیش دبستانی هستند و آراز 3 سالشه و مَهراد هم 9 ماهه هست. من دوبار مَهراد رو بغلم گرفتم. البته مامان پبین کمکم کرد. خیلی دوست داشتنی و مهربون و خوش اخلاق هست. اصلا گریه نکرد. پریا جون هم برای همه بچه ها یک نقاشی خیلی خیلی قشنگ کشیده بود و هدیه آورده بود. کیهان هم که داداش کیهان و سال بالایی من هست. آخه هر دوتایمون به یک مهد میریم. خیلی وقت ها باهم پارک میریم و خونه همدیگه مهمون میریم و من خیلی دوسش دارم. آراز رو هم که فکر می کنم همه شما می شناسین. خیلی مهربون هست. هر دومون به پلنگ صورتی علاقه داریم و باهم نشستیم کارتن دیدیم. مشکلمون این بود که آراز هلندی و فارسی صحبت می کرد و من ترکی. برای همین گاه منظور همدیگه رو متوجه نمی شدیم. من و آراز باهم ماشین سواری هم کردیم.

دیدین برای پست قبلی عکس نذاشتم هنوز. عوضش امشب که میریم خونه آراز اینا باز هم عکس می گیریم و ایندفعه عکس های زیاد و خوبی می گیریم و میارم برای شما هم نشون می دم.

و اما از کار ها و حرف های خودم. این روز ها من به توپ بازی علاقه دارم. پیشزفت هایی که داشتم شامل دریپل کردن و انداختن توپ با دست و بلافاصله رو هوا زدنش با پا هست. گفته بدم که من علیرغم چپ دست بودنم راست پا هستم. جزو قوانین بازی با من این هست که هر کس باید یک توپ داشته باشد نه اینکه همه دنبال یک توپ بدوند!

گاه عروسک بازی می کنم. یعنی الیسا جونم رو لباس می پوشونم. بهش غذا میدم. می خوابونمش. به مامان می گم که الیسا جوراب نداره باید بریم براش بخریم. شال و کلاهش رو می پوشونم که با خودمون بیرون ببریم که تو خونه حوصله اش سر نره...

خیلی وقت ها با چوب های خودم ( خودم اونا رو از پارکینگ خونمون پیداشون کرده ام و با هزار زحمت به تنهایی تا خونه آوردمشون.) مشغول بازی می شم. یعنی باهاشون  همه چی می سازم مثلا کتابخونه، کشتی، پل، تونل و...

گاه عمو دکتر می شم و حتما باید یکی مریض بشه. چند روز پیش مامان ام مریض بود. بهش گفتم که کجاش درد می کنه؟ گفت کمرم. ازش علتش رو پرسیدم و گفت که وسایل سنگین برداشته. من هم بهش پیشنهاد دادم " وسایل سنگین رو بده حمال برداره".


توضیح مامان پروین: کیاراد کلمه "حمال" رو یاد گرفته بود. براش معنی کلمه رو توضیح دادم... و می بینید که چه استفاده جالبی کرده از این کلمه.


یادم رفته بود بگم که این روز ها علاقه شدیدی به کارتون و به ویژه جناب پلنگ صورتی و بارباپاپا دارم. گاه یه سطل رو بر می گردونم روی سرم و میگم من بارباپاپا هستم و حالا عوض شده ام.

هفته پیش به چگونگی تولد حیوانات علاقه مند شده بودم. از مامان چگونگی دنیا اومدن پروانه، قورباغه و جوجه رو پرسیدم و مامان پبین هم تو کامپیوترش کارتون اشون رو بهم نشون داد.


- امروز ظهر که صورت بابام رو بوسیدم بهش گفتم که باید ریشش رو اصلاح کنه. آخه موهاش بلند شده!


حالا این ها رو میذارم چاپ بشن اگه باز بعد چیزی یادم اومد می نویسم.

البته قول یه مرد کوچولوی تمام عیار یعنی من رو برای نشون دادن عکس برای روز فردا بپذیرید.چشمک

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
مامان توتی و عسل شیرینش

کیاراد جونم خوبی خاله میبینم که میزبان آراز قهرمان بودی تهران نمیان؟ما منتظر عکسیم[ماچ][بغل] به خاله لیلی و آراز سلام ما رو برسون [قلب]

شیرین مامان نیما

سلام این کیاراد کوچولو هم برا خودش وروجکی شده ها... منتظر عکسیم:[رویا][متفکر]

مامي آلينا

قربون شماآقاكوچيكه كه قولتون واسه ماسنده[ماچ][بغل][ماچ]

الیسا

ماشالله گل پسر روز به روز آقا تر می شی روی ماهتو می بوسم و برات آرزوی موفقیت دارم [ماچ]