دهمین روز دنیای خاکی

دیشب دهمین روز من در این دنیا بود. تو این ده روز من به جز خانه و بیمارستان و مسیر کوتاه بین این دوتا هیچ جائی رو ندیدم. اما بابام دیشب می گفت فردا میخواد من رو ببرد بیرون و چیزهای جدیدی نشانم بدهد.راستش من این روزها خیلی می خوابم و وقتهای هم که بیدارم معمولا یا باید شیر بخورم و یا اینکه با بابا و مامان بازی میکنم. بابا و مامان از این که من الان دیگه پیششون هستم خیلی خوشحالند و این از رفتارشون کاملا مشخص است و هروقت هم با من حرف میزنند این رو بهم می گویند. راستش این روزها من از همه چیزهای دور و اطرافم تعجب می کنم و همه چیز این جا برایم تازه و عجیب است. اما بیشتر از من بابا و مامان هستند که برای هر کاری که من میکنم  ذوق میکنند و قربون صدقم میروند. و بعضی وقتها می نشینند و کارهای من رو برای همدیگر تعریف می کنند و لذت میبرند. البته بعضی وقتها هم تفسیرهای عجیب و غریبی از کارهای من می کنند که حتی من روحم هم خبر ندارد ولی چکار کنم که هنوز وقتش نشده که باهاشون حرف بزنم و بگویم که برداشتشون اشتباه است و اصلا منظور من این نبود.

راستی من چون هنوز نمی توانم حرف بزنم تصمیم گرفتم اینجا از همه کسانی که خانه مان تلفن می کنند یا برای مامان و بابا ایمیل می فرستند و حال من رو می پرسند و یا تولدم رو تبریک می گویند تشکر کنم و بگم من هم همتون رو دوست دارم. مخصوصا از مامان بزرگ و خاله معصومه و  عمه فاطمه و همینطور خاله شیرین که اینقدر من رو شرمنده می کنند .

خب برای امروز فکر کنم کافی است. خوش باشید و خدا نگه دار.

 

عکس من و بابا کریم

 

/ 1 نظر / 12 بازدید
alfred1

سلام عزیزدلم الهی قربون این شیرین زبونی‌هات برم.[دست][دست] ای ناقلا از حالا برای مامان و بابا خط ونشان میکشی؟!!! عکسهات که خیلی خوشگل و با نمکند. صدات هم که پشت تلفن شنیدیم خیلی ظریف و نازه. دست مامان و بابا درد نکنه که اینقدر زحمت میکشند. حالا مثل دختر من بگو تشکر بابا. تشکر مامان.[بغل][بغل][بغل][بغل][ماچ][ماچ][گل][ماچ][ماچ][ماچ][گل][گل][گل][گل]