32 ماهگی

سلام

کم مونده بود 32 ماهگی ام هم تموم بشه بدون اینکه مطلبی اینجا بنویسم (بنویسندچشمک). طبق معمول از یه گوشه شروع می کنم به گفتن تا کم کم یادم بیاد که چه کارها کرده ام و می کنم.

چند روزی هست که علاقه شدیدی به بازی های ابتکاری و خیالی دارم. مثلا پشت مبل ها و روی مبل جزو محدوده "پارک" من هستند که شب ها هم دایر هست و هرگز تعطیل نمی شه. می تونین پول کاغذی بیارین تا من براتون سکه بدم و برین سوار وسایل بشین. هر کدوم رو خواستین می تونین سوار بشین. فقط من باید راهنماییتون کنم که چه وسیله ای کجاست؟ آخه فقط خودم میتونم وسایل پارک رو ببینم! البته مبل ها هم هستند جزو وسایلی که دیده می شن.

من یه الاغ دارم از همون هایی که زیر پاهاشون قوسی هست و وقتی می شینی روش عقب و جلو تکون می خوره. الان اون دیگه الاغ نیست. من اونو به پهلو می خوابونم رو زمین. اول تصمیم گرفته بودم کشتی نوح بشه. پشت کامیون بزرگم رو که درش آورده ام  می گذاشتم تو اون قسمت خالی شکمش و تمام حیوانات ام رو هم می آوردم و باهم سوار کشتی می شدیم. من البته کیبورد ام رو هم می بردم تا براشون موسیقی بنوازم و همشون خوششون میومد. البته پیراهن مامان رو هم بعنوان زیر انداز برای الاغ ام لازم داشتم و ازش استفاده می کردم.

جدیدا همون سیستم کشتی نوح رو درست می کنم ولی چند تا وسیله دیگه از جمله دسته فلزی، لوله قوسی و لوله فرفری و منعطف جارو برقی رو هم به میله های قوس زیر پای الاغ ام وصل می کنم. چند تا پارچه و سطل ماست و چند تا وسایل کوچولوی دیگه از جمله پیچ گوشتی و سیم و ... هم لازم دارم که از اینور اونور آویزون می کنم و میرم می شینم توی دستگاه و بازی می کنم. کلا سر هم کردن سیستم و بازی 1-2 ساعتی طول می کشه.

نقاشی هایی که می کشم برای مامان ام خیلی خیلی جالب اند. بعد از اینکه براش توضیح می دم چی کشیده ام دهانش از تعجب باز میمونه!! پریروز یه دایره کشیدم و چند تا خط از یه سمت اش و چند تا خط هم از سمت دیگه  اون ( با زاویه نود با خطوط اول) از دایره خارج شده بودند. به مامان گفتم که این یه آدم هست و این ها هم دست ها و خطوط بعدی هم پاهاش هستند. مامان ام گفت پس چشماش کو؟ بهش گفتم این آدم روی کاغذ سر پا ایستاده و دستاشو آورده جلو. برای همین ما که از بالا نگاه می کنیم اینطوری دیده میشه!!!

با تکه های چوبی ام که خونه درست می کنم، خونه طوریه که انگار داری از بالا بهش نگاه می کنی. یعنی در و پنجره و دیوار ها رو ایستاده درست می کنم.

رنگ کردن ام خیلی بهتر شده. قبلا برای یه گیلاس کوچولو همه صفحه رو رنگ می کردم و جایی برای رنگ کردن برگ ها نمی موند ولی الان خیلی بهتر و مرتب تر رنگ می کنم.

اگه کسی بدون اجازه به وسایل ام دست بزنه ناراحت می شم. اگه اجازه بگیرن معمولا اجازه می دم باهاشون بازی کنن.

از دیروز شروع کرده ام به پرسیدن این سوال ها: چرا ما "دست" داریم؟ چرا آدم ها "دهان "دارند؟ چرا ما "پا" داریم؟ چرا چشم؟ چرا گوش؟ و کلا تمام اعضای بدن؟

تقریبا هر روز از خدا می خوام که برام یه داداش هدیه بده. آبجی ها دختر هستند و داداش ها پسر. من هم با پسر ها بهتر میتونم بازی کنم و برای همین داداش می خوام از خدا. اون روز از مامان پرسیدم که پس چرا خدا زود به من یه داداش نمی ده و مامان می گه چون داداش عروسک نیست و یه آدم واقعی هست، کمی بیشتر باید صبر کنم.

چند وقت پیش از مامان ام پرسیدم که چرا آدم ها جیش می کنند و برام همه بدنمون رو توضیح داد و من الان میدونم که ما معده و لوله (روده) و کلیه و کبد و قلب و مثانه داریم.

راستی پنجشنبه شب من اصرار کردم که بریم خونه پدر بزرگ. (بابای بابام) ساعت 12 شب بود. رفتیم و من تا بابا بزرگم رو دیدم پریدم بغلش و گفتم اومدیم تا صبح بمونیم پیش شما. مامان و بابام هم قبول کردند و تا فردا عصر موندیم پیششون. جمعه صبح زود من خوابم پریده بود. بیدار شدم و مامان از من پرسید که جیش داری؟ من هم همونطور خوابالود گفتم آره جیش ها رفته اند تو مثانه ام پر شده اند نمی تونم بخوابم. رفتیم جیش کردیم و بعد از کمی بازی دوباره تونستم بخوابم. صبح هم با بابا بزرگم رفتیم کافه!! چایی خوردیم و دوستای بابا بزرگم رو دیدیم و بعد رفتیم دوتایی پارک. اونجا هم بابا بزرگ ام از من پرسید که جیش دارم؟ بهش گفتم آخه اینجا توالت داره؟ گفتند بله؟ گفتم توالتشون مردونه است؟ گفتند بله؟ و راضی شدم که بریم. بابا بزرگم به من میگن که زبونم به هیکلم نمی یاد!

دیگه اینکه تقریبا هر روز تو خونه من مجری می شم و خواننده، و برنامه اجرا می کنم. مسابقه خوانندگی برگزار می کنم. شرکت کننده ها هم که معلومه مامان و بابام و هاپوهام ( همون هایی که صداشون از خونه همسایه یا فضای سبز بیرون میاد) و عروسک هام هستند.

به جمع کردن سنگ از کوچه و خیابون هم علاقه دارم. پر می کنم تو جیب هام تا تو خونه رنگشون کنم و باهاشون خونه بسازم. اول سیمان درست می کنم و بعد خونه می سازم.

فعلا دوبایظ

/ 13 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شایلی

ای جان دوبایظ[قلب] بابابزرگ واقعا درست گفتند اصلا به هیکلت نمیاد عزیز شیرین زبون من[ماچ]... خوش به حالت که بابایی مامانی پیشت هستند و میتونی هروقت بخوای بری پیششون تا صبح بمونی پیششون... وای من هنوز تو فکر اون آناتومی شناسیت شدم قهرمان باهوش من

وجیهه

الهی قربون اون شیرین زبونیت برم من....جونم خیلی کیف کردم....

وجیهه

[ماچ][ماچ]

شنتیا

منو هم به پارکت راه می دی کیاراد جونم؟ فعلا تا خدا بهت داداش بده بیا با هم داداشی باشیم.خوب؟

صدیقه

[خنده] ای شیطون حقا که پدر بزرگ درس گفتن!زبونت به سنت نمیاد!!!چون با هوشی :×

aram

سلام خدمت دوست گرامي آيا شما تا به حال به ياد كودكاني كه در جنگ كشته ميشوند بوده ايد و از آنها حمايت كرده ايد آيا از كساني هستيد كه با كار كردن كودكان زير 18 سال مخالفند آيا موقع غذا خوردن به ياد كودكان گرسنه بوده ايد آيا به كودك فقيري كمك كرده ايد آيا دست نوازش بر سر كودك يتيمي كشيده ايد آيا تا به حال با كودكان خياباني روبرو شده ايد حال ما اينجا هستيم تا شما به كودكان نيازمند كمك كنيد و صداي ناله آنها را به گوش تمامي عالم برسانميم اطلاع رساني كنيد يا در اين سايت به عنوان نويسنده مشغول به كار شويد .تا كمك يار ما در اين راه باشيد منتظر حضور سبزتان هستم تا حضورتان دلگرمي براي ادامه راه ما باشد با تشكر فراوان ازاين پس ميتوانيد مطالب جديد را در سايت اخبار كودكان جهان مشاهده كنيد ضمنا با عضويت در سايت ميتوانيد به عنوان نويسنده خود مشغول به نويسندگي درباره كودكان جهان نماييد . اميدوارم كه من را در اين راه ياري رسانيد . منتظر حضور سبزتان هستم به اميد آينده اي بهتر براي كودكانمان

سودابه

درود بر کیاراد عزیز و مامانش . اتفاقی با شما آشنا شدیم . من و باران براتون سلامتی و شادمانی آرزو میکنیم.[گل]

لیلا مامان مارتیا

جونم حقیقتا به سنت نمیاد این همه هنر انگار بچه های این دور و زمونه یه جورایی با بقیه فرق دارن

مهتاب

سلام من مهتاب هستم.یک ماه و نیم دیگه منم یک کیاراد خواهم داشت.امیدوارم کیاراد من هم مثل کیاراد تو سالم و با نمک باشه. اسم کیاراد رو قبل از بارداری ام با خواندن وبلاگ شما انتخاب کردم. امیدوارم خودت و کیارادت همیشه شاد باشید