عکس از گردش های دو ماهگی

سلام به همهماچبغل

اومدم بگم مامان وبابا هر دو سرشون خیلی شلوغه، و سرما خوردگی من هم که دلیل دیگه ای شده که اصلا وقت نکنن وبلاگ من رو بروز کنن و عکسهایی که قولش را داده بودند رو بگذارن. تازه کلی هم کارهای تازه انجام میدم که اونا رو هم نگفتند به شما. مثلا من دیگه خیلی راحت سر و گردنم رو کنترل میکنم و حتی به بالش تکیه میدم و میشینم. اونقدر دستام رو می مکم که قرمز میشن و مچ لباسهام همش خیس میشه. یاد گرفتم حباب درست میکنم. از هز چیزی هم که خوشم میاد دستم رو به طرفش دراز میکنم و کلا خودم میخوام پرت کنم به طرفش، و چون هنوز نمی تونم خودم با دست بگیرمش، اونقدر باهاش حرف میزنم که مامان اینا اونو میدن دستم. مامانم هر وقت لباس جدید میپوشه با دقت نگاه میکنم و هی دست میزنم به لباسش تا بگم که متوجه شدم عوض شده.

دیروز هم دو نفر ایرانی اومده بودند خونمون مهمون و من با هر دوشون ( عمو محمد و خاله راحیل)* دوست شدم. عمو ترسید منو بغل کنه و فقط لپم رو ناز کرد ولی کلی تو بغل خاله نشستم. تازه خاله فکر میکرد من میتونم غذای آدم بزرگ ها رو بخورم!

دیگه اینکه این روزا مامان بهم کلک میزنه و دارو رو همزمان با شیر بهم میده و منم اعتراض نمیکنم که خوشحال بشه. (راستش داروها خوشمزه هستنچشمک)

شبها هم خیلی راحت میخوابم و فقط گاهی مامان بیدارم میکنه که بهم شیر بده، منم همونطور چشم بسته شیر میخورم که خوابم نپره!!!

راستی یه سرهم جورابدار سفید داشتم که مامان بزرگم برام فرستاده بود (قبلا عکسش رو گذاشته بودم)، دیگه برام کوچیک میشه.این شد اولین لباسی که کوچیک شد.البته بغیر از جورابهای نوزادیم که بعد از روز دهم کوچیک شدند.

ببخشین که امروز عکس جدید نداریم. یعنی داریم ولی تو کامپیوتر نریختیم. فقط چند تا عکس از گردش های دوران ٢ ماهگی ام میگذارم.

٣۴ روزه هستم.

اولین روز مهد کودک رفتنم.

۶ هفتگی

 

 

 

*آقای دکتر آجودانیان و همسرشون.

بای بای

 

 

/ 6 نظر / 21 بازدید
مهسا

قوچمل من قربونت برم که تو انقده نازی شومبوسکومبولی[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

خاله رباب

سلام دکتر کوچولوی خا له قربا نت بشم که نمی تو نم زودتر از این از حال گلم باخبر بشوم خیلی دلم می خواهد که بغلت کنم وصورت ماهت را بوس کنم شنیدم سرما خوردی حا لت چطور است انشا الله که خوب باشی راستی حا ل ما ما ن وبا با چطور است از طرف خاله به مامان بابا سلام برسان. خداحافظ[گل]

تارا

سلام عزیز دل خاله کپلی من اینجوری پیش بری خیلی زود راه هم میری... فداری تو به مامانی سلام برسون گلم

مریم

شنیدستم که سرما خورده ای ای ببرک خاله! ببرک که سرما نمیخورد در دیار غربت!آن هم کجا! جاپون! خال جان حالا گوشت نمیتونی بخوری سرما خوردن خیلی آبروریزیه. [ماچ][ماچ][ماچ] ما از همین نقطه بسی برایتان دعا میکنیم که از این ناخشنودیه حال به در آیید ای ببرک خان جانِ خال جان![ماچ][بغل][ماچ]

lili

جیگر تو رو! فدات بشم.[بغل][ماچ][قلب][گل]

دوست من

ماشا لا ..ماشالا [دست][گل] خدا حفظت کنه و امیدوارم در کنار این مامان و بابای خوب و فهمیده سالم و شاد به زندگی ادامه بدی .عزیزک کوچولو[بغل]