سلام

سلام

بعد از مدت ها بالاخره دوباره اومدم که از خودم بگم. من 19 ماهه شده ام. حرف زدنم خیلی بهتر شده و کم کم شده ام هم صحبت مامانم که وقتی تو خونه تنها هست حواسش فقط به من باشه تا غصه نخوره که آنا جون دیگه پیش ما نیست. میدونین وقتی هم که من حرف بزنم و به من نگاه نکنه حتما تاکید می کنم که "باخ منه" یعنی "به من نگاه کن". وقتی مامان میره تو آشپزخونه فورا خودمو می رسونم بهش که پیشش باشم و بهش کمک کنم. مثلا وقتی مامان داره ظرف می شوره میرم کنارش و ضمن اینکه یک کم هولش میدم کنار بهش میگم " پبین کَکی اُ طَرَفَ" یعنی " پروین بکش اونور". بعد که مامان میکشه کنار،کابینت زیر سینک رو باز میکنم تا سیب زمینی و پیاز ها و هر چی لگن و سبد اونجا هست رو بریزم بیرون که مرتبشون بکنم، البته یادم نمیره در کابینت رو با تمام قدرتم ببندم. بعدا هم اگه مامان یادش بره که من با اونا کار دارم و بذاره سر جاشون دوباره میارمشون بیرون که تا شب همونجا بمونن!!

یه پتو و یه بالش بر میدارم بعلاوه عروسک یا چند تکه لباس و تمام خونه رو می چرخم و هر جا که دوست داشتم می خوابم و عروسک هام رو هم می خوابونم. در عرض نیم ساعت ممکنه 20 جا رو امتحان بکنم...

دیگه اینکه این روزا که خاله های خودم و مامانم رو زود زود می دیدم کامل یاد گرفتم که ببوسم و بوس بدم و خودم از لپم بگیرم بدم بخورن و از این کارها. اونا هم از حرف زدن من خیلی خوششون میاد.

چند روز پیش توی ماشین بودیم که خاله خودم و خاله مامانم هم بودند، یک دفعه افتادیم تو دست انداز؛ من فورا گفتم "آپولدوم من گوخدوم" که یعنی "پریدم، من ترسیدم" و همه خندیدند...

اونروز مامانم می خواست باتری ماشینم رو عوض کنه ولی نمی دونست چه جوری!! با خودش گفت که " نمیدونم چه جوری باز میشه..." و من بهش گفتم "پیش دول" یعنی "پیچ گوشتی". (البته بعد فهمیدم مامانم نمی دونست جای باتریهاش کجا هست که بازش کنه)

امروز بعد از 2 روز اومدیم خونه خودمون. صبح دارم با اسباب بازی هام بازی می کنم و با خودم میگم "اِلَبی اِمیزدی" یعنی "مثل اینکه خونمونه". با همین حرف من مامان کلی خوشحال میشه و من کیف می کنم که باعث خوشحالیش شده ام.

مامان ازم می پرسه " کیاراد زن دایی مینا کجا رفت؟" و من بهش میگم " دِد دی اِولَنَ" که البته "و" رو خیلی رقیق میگم، و معنی حرفم اینه که "رفت خونشون".


تفنگ رو دوست دارم و از پسر داییم سینا یاد گرفتم که "دیشو دیشو" بکنم و آدم ها رو بکشم!!!! و بعد برم ببوسمشون که بلند بشن. البته اگه نمیرن با خود تفنگ می زنمشون که بمیرن!!! یه تفنگ خیلی بزرگ هم از عمو جونم هدیه گرفته ام.


وقتی می خواهیم بریم بیرون از خونه حتما تاکیید می کنم که مامان پتوی من رو برداره و تا آخر پله ها (4 طبقه) مرتبا تکرار می کنم "پتو گادی" یعنی "پتو موند"، مگر اینکه پتو جلوی چشمم باشه که ببینمش.


حتما خودم باید پول به راننده تاکسی بدم ولی نمی دونم چرا بعد دوباره راننده پول رو بر می گردونه و مامان ازش می گیره!! هی من اصرار می کنم که " هول بِر عمو یَ" یعنی "پول بده به عمو" و مامان میگه این بقیه پولمون بود!! یعنی که چی، هنوز نمی دونم.


اگه دوست نداشته باشم به کسی بوس بدم و اصرار بکنه با لحن جدی بهش میگم "اُخ، دِت" یعنی "نه، برو".

 

اگه تصادفا مامانم رو بزنم زود میبوسمش و اگه کاری بکنم که مامانم یا بابام بگن ناراحت شدم منم میگم "بَشلَ" یعنی "ببخش" و  بهمین سادگی خوشحالشون می کنم.

 

یاماز (نماز) خوندن و قرآن خوندن رو خوب بلد هستم. اول ها که قرآن می خوندم مامان و بابا فکر می کردند دارم مرثیه می خونم ولی بعد متوجه شدند که قران با مرثیه فرق داره! این کلمه ها رو موقع نماز و قرآن خوندن تکرار می کنم: الله حَمممممممد،الحمدُ حممممد، میسمی الله حمممممد و الله اهبر که این آخری فقط مربوط به نماز هست. موقع نماز دستام رو می برم کنار گوشهام و می گم الله اهبر و بعد کمی حرف میزنم و میرم رکوع که گاهی خم میشم و گاهی زانوهام رو هم میذارم زمین. برای سجده گاهی درست سجده میکنم و گاهی دراز می کشم. برای قنوت دستام رو میبرم جلوی صورتم و حرف میزنم. اگه با خانوم ها بخوام نماز بخونم چادر سرم می کنم و با آقایون نه. مهر رو می بوسم و مَسبیح (تسبیح) رو دوست دارم بندازم دور گردنم...قبله ام هر وری که بشه هست و معمولا رویروی نماز خوان اصلی.

 

چند مطلب دیگه هم هست که بهتره بنویسم تا همیشه یادم بمونه:

افعال منفی رو اینطوری میگم. مثلا "نمیرم" میشه" دِت اُخ" یعنی " برو نه".


یه بار که داشتم کتاب های مامان و بابا رو میخوندم یه کتاب عجیب رو باز کردم و بعد شروع کردم به قرآن خوندن به روش خودم و مامان فورا به بابا گفت که به نظرت کیاراد از کجا تشخیص داد این کتاب فارسی نیست؟ ظاهرا اون کتاب قرآن بود، بعدتر ها هم مامان به این نتیجه رسید که شاید نوشته های عربی رو تو تلویزیون موقع اذان و نماز دیده ام...


اولین جمله سوالیم که قبل از عید گفتم در هفته اول 19 ماهگیم فعل "کجا هست " بود. از مامانم پرسیدم که "مامانی سو هانی؟" یعنی "مامانی آب کو؟". منظورم بطری آب خودم بود.

بعدتر یعنی یک هفته بعد فعل "هاردادی" یعنی "کجا هست" هم یاد گرفتم. اولین بار وقتی گفتم، که مامان رفته بود تو اتاق خواب و من نمی تونستم پیداش کنم و گفتم "مامان هادادی؟"

 

چند روزی هست که میتونم کاپشنم رو خودم در بیارم. برای پوشیدن شلوار و بلوز رو از پاچه و آستین شروع می کنم. یعنی برای شلوار بجای اینکه از کمر بپوشم سعی میکنم اول پام رو ببرم تو پاچه اون و برای بلوز هم همینطور که دستم رو میبرم از مچ آستین تو!!

 

در آخر هم اینکه ظاهرا حافظه خیلی خوبی دارم که انگار از بابام به ارث بردم.


فعلا تا جایی که یادم اومد رو نوشتم...

خسته نباشین.

 

مامان پروین: جملات ترکی به زبان کودکانه کیاراد نوشته شده اند.

 

 

/ 16 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خانم شاد

رشد مهارتهای زبانی کودکان در این سن به قدری سریعه که واقعاً مامان و باباها رو شگفت زده می کنه ... و البته غرق لذت اینو می گم چون ما هم یه نمونه شو داریم.[زبان] موفق باشید.

آزاده

عزیز دلم چند وقت نبودی ولی چقدر دست‌پر اومدی. شیرین زبونیهای کیاراد دل من رو با خوندنشون برد چه برسه به شنیدنشون. خدا را شکر که کیاراد میتونه با شیرینیهاش تلخی غم مامانش رو کم کنه. امیدوارم امسال سال بهتری باشه.

msa

خیلی خوشمزه است حرف زدن تركی این شازده. كلی كیف كردم... جونم.. گوربان اولوم

lili

آخی عزیزم چه ناز حرف میزنی.[قلب]

شيرين

قربون اون حرف زدنت به ترکی برم من. خوب میکنی که هم صحبت مامان شدی و مرهم زخم دلش.

نازنین

آفرین کیاراد کوچولو! چه زود جمله گفتن رو شروع کرده. راستی یعنی گل پسر خودش دیگه یاد گرفته بخوابه؟

کارن جهانگیری

سلام دوست جونم...چقدر خوب بلد شدی حرف بزنی.افرین به تو[دست]خوب هوای مامانیتو داشته باش که ریاد غصه نخورن...[قلب][ماچ]راسنی سال نوتون هم مبارک[گل]

شایلی

بخورمت من عزیزم که اینقدر شیرین حرف میزنی... خیلی آقا شدی گلم مواظب مامانت باش از طرف من کلی ببوسش بلدی؟؟ [چشمک] بابا پسرمون عربی هم یاد گرفته اینقده خوشگل قرآن میخونه[ماچ]

نیلوفر

آفرین کیاراد نازنین و باهوش معلومه که مامانیت از وقتی که تو تو کارای خونه کمکش میکنی خیلی کارش سبک شده[چشمک]