تولدم مبارک

سلام

امروز 9 ام سپتامبر هست. درسته که هنوز 18 ام شهریور هست، ولی اگه یادتون باشه دو سال پیش نهم سپتامبر 19 ام شهریور بود و برای همین تولد من هم 9 سپتامبر هست و هم 19 شهریور!! خب راستش مهم اینه که من امروز دو سال تمام دارم. هورررااااااا

بزرگ تر شدن هم خوبه هم بد. خوبه چون دیگه قدم بلند تر شده دستم به خیلی جاها مثلا دستگیره در ها، روی کابینت ها و به کلید های اجاق گاز می رسه. باز هم خوبه چون بیشتر وقت ها با بابا کریم دو تایی رانندگی می کنیم. ولی بد هست برای اینکه مامان بهم میگه دیگه بهتره شیر نخورم از مامان. دیگه بهتره پوشک نبندم. ضمنا انتظار دارن من بیشتر وقت ها به حرفشون گوش بدم.

تو این دو سال یاد گرفتم که آدم ها باهم حرف می زنند تا خواسته هاشون رو بگن و گریه کردن برای مواقع خاص و استراتژیک خوبه. یاد گرفته ام که همه چیز های دور و برمون رنگی هستن و همه رنگ ها اسم دارند. مثلا صورتی، آبی، قرمز، سفید، سیاه، طوسی و قهوه ای که من این تعداد فعلا بلد ام. فهمیده ام که هر چیزی تعداد مشخصی داره که میشه اونا رو شمرد، من هنوز تا 5 رو درست بلدم بشمارم و تا 10 رو قاطی پاتی میشمارم.

قصه و کتاب رو خیلی دوست دارم و بیشتر از اون بابام و قصه هاش و بازی های هیجانی با بابام رو دوست دارم. بابام یه قصه ای تعریف میکنه که ماجراهای کیاراد با بچه هاش ( هاپو، پیشی، خرگوش و موش) هست. توی این قصه کیاراد که قوی و قهرمان هست بابای بچه هاش هست و یه ماشین سفید شبیه ماشین بابا کریم هم داره.

///////////////////

از وقتی آنا جونم رفت آسمون ها، بعضی وقت ها همه خانوم ها و خاله ها جمع می شدند، قران می خوندند و صلوات می فرستادند و گریه می کردند. من هم یاد گرفتم که وقتی می گم "صل علی محمد و آل محمد و عجج فجهووووو" همه بهتره گریه کنن. یا وقتی همه خاله ها باهم هستند حتما قراره گریه کنن مخصوصا اگه جایی باشیم که جعبه وسایل آنا اونجاست و ما هر هفته میریم میشوریم و روش گل می گذاریم.

///////////////////

نماز خوندن رو پارسال از پدر بزرگم یاد گرفتم و الان با مامان یا به تنهایی روزی چندین مرتبه نماز می خونم. حرف های نماز رو هم بلدم" الله اکبر الله اکبر همزمان با بردن دست ها پشت گوش ها، بعد  بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد الله رب العایین،  بعد دست به زانو خم میشم و میگم سبحان الله، بعد دراز می کشم مهر رو می بوسم وپچ پچ می کنم. در آخر هم میگم خدا رو شکر." وضو هم بلدم بگیرم فقط مس پاهام رو قبل از سرم انجام میدم.

/////////////////////

آواز خوندن و آهنگ نواختن رو هم دوست دارم. آوازهای من که خودم خلق شون کردم اینا هستند:

آآآآآآآآآآآآآآ اممممممم بیز هممشه گدروخ رستوران دا غذا یییروخ   (ترجمه: ما همیشه میریم توی رستوران غذا می خوریم)

اُاُاُاُاُاُاُاُ بیز هممشه گدروخ پارک دا دولاناروووووخ     (ترجمه: ما همیشه میریم توی پارک می گردیم)

لالالالالالاییییی بیز همشه گدروخ چیراخلارا باخاروووووخ   (ترجمه: ما همیشه میریم چراغ ها رو تماشا می کنیم)

نانای نانایییی بیز هممشه گدرووووخ ایوانی یوواروووووخ    (ترجمه:  ما همیشه میریم ایوان رو می شوریم)

کلا مضمون آواز های من کارهای مورد علاقه ام در زندگی هست.

/////////////////////

من میدونم که:

بیمارستان جاییکه وقتی آدم مریض باشه میره.

توی مسجد نماز می خونن.

رستوران محل غذا خوردن هست.

آرایشگاه جای کوتاه کردن موها است.

پارک رو که هممون میدونیم برای بازی کردن هست.

مهد کودک جای بازی با بچه ها است. 

فروشگاه جایی هست برای خرید

عمو سبزی فروش که شعرش رو هم بلد هستم، سبزی و میوه می فروشه. عمو سوپر خوراکی و شیر می فروشه.

پرچم ایران رو هم می شناسم.

یه مورد اختلاف نظر با مامان و بابا دارم، اونم این که به نظر من هیچ چیز خطرناکی توی دنیا وجود نداره و من میتونم ضمن این که مواضب هستم به هر چیزی دست بزنم تا ازش سر در بیارم. ولییییییییی اینا میگن مثلا اجاق گاز، قیچی، چاقو و فرو کردن وسایل توی پریز خطر ناک هستند. هر چند اجازه میدن به ابن چیز ها دست بزنم ولی نمی ذارن یه دل سیر تنهایی باهاشون بازی کنم.


خلاصه تو این 2 سال خیلی چیز ها یاد گرفته ام فقط دعا کنین مامانم وقت داشته باشه مرتب بیاد از کارهام بنویسه تا بعدها برای پسرم بخونم که کی چه چیزی رو یاد گرفته ام.

راستی مامان و بابام فکر می کنن من پسر باهوشی هستم و از این موضوع خوشحال اند، من هم حواسم رو جمع میکنم تا کاری بکنم که فکر کنن درست فکر می کنن!!


 و اما عکس های من:


 تو این عکس 21 ماهه هستم.


میبینین آماده هستم که بریم کندوان. (22 ماهه)

اینم اسب سواری در کندوان

این کلاه رو از کندوان خریدیم


اینم همینجوری... (22 ماهه)


تو این عکس الیسا عزیزم رو بردم بخوابونم! (23 ماهگی)


روزهای اول بعد از اسباب کشی (23 ماهگی)


میبینین خاشک (همون شاخک) دارم و مثل یه پروانه دارم پرواز می کنم.(24 ماهگی)


شادم از زندگی (24 ماهگی)


این شکل پایین "ابر" هست که درست کرده ام. (22 ماهگی)

 اینجا هم دارم تقارن رو کشف می کنم. (22 ماهگی)





 

 

/ 29 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سلام

سیییلام تولدون مبارک گوزیل بالام من زنگ ویردیم مامان پبینن دانیشدیم ولی سن لالا المیشدون سنی گوروم کی دونیادا خوش یاشییسن مامان و بابان سایسینده قوبان کسییییم سنه؟تولدون دا الده ؟باخ بیر کیاراد دوزده ایندی هله ایکی یاشون وار ولی من دیرم بس چوخده چون همیشه سینونن بوه دبشمیسن به ما هم سر بزنین

سلام

دیرم پروین ن عکس لری گورمدیم گتیمیر

مامان شایان

تولدت مبارک عزیزممممممممممممممممممممممممممممم[قلب][ماچ][گل][گل][گل][گل]

مامان شایان

[گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب]

مامی آلینا

خیلی جالبه که عکسای شماپس ضربدرشده.چون عکسهای من نمایش داده میشه[متفکر]

یک خانوم پرنیان

سلام کیاراد جون... خوب باشی با بابا، مامان و.... هرجای دنیا هستی شاد باشی... من تازه اومدم به وب دوست داشتی بیا پیشم... خوبه ها...

تارا

تولدت مبارک کیاراد جونم البته ببخشید با تاخیر اومدم... چه حیف عکسها باز نشد هیچکدومش اما میدونم که باید خیلی قشنگ باشند... می بوسمت ....

نیلوفر مامی سامی

تولدت مبارک عززززززززیز دلم عاشقتم پسر کوچولو امیدوارم همیشه برقرار و پایدار باشی گلکم

سلام اقای دکتر کوچلو ی خاله قربونت برم مهد رفتنت را تبریک میگویم انشا ...ا روز دانشگاه رفتنت را ببینیم هرروز دلمان برای حر فهای شیرنت تنگ مشه چکار کنم که کمی دور افتادیم مامان کیاراد ه[ماچ]رروز برای دکترمان اسپند دود کن وصدقه بده که چشم [ماچ]نخوره

[خداحافظ][ماچ][گل][گل][لبخند][لبخند][قلب][قلب][قلب]خاله رباب قربونت بره با اون شیرین کاریها ت گشتی خاله ار[ماچ][گل][گل]