ده روزه دوم زندگیم با عکس

سلام به همه

باید بگم که من حرف و خاطره خیلی دارم برای گفتن ولی راستش از وقتی من اومدم با اینکه بابام هم همیشه تو خونه هست و دارن دو تایی از من مراقبت میکنن ولی با اینهمه بازم وقت کم میارن.

دوشنبه هفته پیش رفتیم بیمارستان برای چکاپ و خانوم مامایی که وزن منو چک میکرد گفت که خوب وزن نگرفتم و به مامانم پیشنهاد داد که شیر خشک هم بهم بده اونم روزی ٣ بار و هر بار ۵٠ سی سی !! بعد از بیمارستان هم ظاهرا رفته بودیم خرید که من کلا خواب بودم.

حالا از وقتی اومدیم خونه این مامان و بابای من همش به زور میخوان بهم شیر بدن که منم نمیتونم بیشتر از اندازه بخورم و در نتیجه  تو این مدت چندین بار بعد از پروژه شیر خوردن تا بخوان اینا از موفقیتشون خوشحال بشن بلافاصله من هر چی خورده بودم رو مثل فواره بالا آوردم طوری که هر بار مجبور شدن دوش بگیرن!نیشخند

میبینین قبل از اینکه دنیا بیام همش می گفتن چرا وزنت زیاده الان هم میگن چرا کمه؟؟!!!سوال

راستی میدونین لباسهای سایز ۵٠ (سایز ١ ) من برام کوچیکن و سایز ۶٠ هام هم جنسشون برای آخر پاییز هست و در نتیجه بابام رفت برام سایز ۶٠ تابستونی گرفت.  ظاهرا برنامه ریزی مامان بابام رو برای لباسهایی که قبلا برام گرفتن بهم زدم.چشمک

 

کیک تولدم که به ژاپنی روش نوشته "تولدت مبارک کیاراد "

۶ روز گیم (اولین روز در خانه )

١۴ روزگیم

۶ روز گیم (اولین روز در خانه )

۶ روز گیم (اولین روز در خانه )

١١ روزگیم

۱۴ روزگیم

تا عکسهای جدیدتر از خودم بای باییییییییماچ

 

/ 2 نظر / 13 بازدید
مریم

آمدیم خال جان. بسی لذت بردیم از عکسها و کیک!![نیشخند] یه اعتراف بکنم خال جان؟ من سادیسم ندارم ولی وقتی تو خواب می بینمت دلم میخواد فشارت بدم![تعجب][نیشخند][عینک][بغل][قلب]

صدیقه

ای خدا....چه پسر نازی هستی کوچولو! مامانت یه قولی بهم داده که امیدوارم پاش وایسه!!![نیشخند] قدمت مبارک[گل]