33 ماهگی، ماه موفقیت ها و استقلال! ماه آخرین ها!فه

سلام

خبرهای خوب دارم. اینکه من 33 ماهگی رو بدون پوشک شروع کرده ام. نه تنها این بلکه به موقع نیاز به توالت رو اعلام می کنم میتونم تا رسیدن ب دستشویی خودم رو کنترل هم بکنم.

بعلاوه اینکه شب ها می تونم خودم بخوابم. یعنی نه شیر می خورم، نه اینکه لازم دارم حتما برام قصه گفته بشه. دراز می کشم سر جایم و چشمهایم رو می بندم و می خوابم.

آخرین پوشک رو دوشنبه 5 اردیبهشت که با عمو جونم و دختر عمه دنیز ام رفته بودیم پارک و رستوران پوشیدم. و 11 اردیبهشت بعد از ظهر هم برای آخرین بار شیر خوردم.

از حرف های من:

امروز صبح توی تاکسی نشسته بودیم و از کنار یک شهر بازی عبور کردیم که وسایلش کار نمی کردند.

من: اِاِاِاِ مامان اینجا یه شهر بازی هست. ولی چرا وسایلش کار نمی کنه؟

مامان: اِاِاِ بله یه شهر بازی هست. شاید چون صبح زود هست هنوز عمو ها بیدار نشده اند. شاید هم بیدار شده اند ولی هنوز نیومده اند.

من: هم عمو ها و هم خاله هاشون؟ بلکه هم دارن صبحونه می خورن که بعدا بیان. بلکه هم خونشون مهمون اومده دارن از اونا پذیرایی می کنن. بلکه هم می خوان کمی بیشتر استراحت بکنن.


وقتی می خواستیم بریم سفر (ما رفتیم نمایشگاه کتاب تهران و بعد هم رفتیم شمال)، مامان وسایلمون رو گذاشته بود روی مبل که بعدا بذاره توی چمدون. من هم از فرصت استفاده کردم و یه بازی به ذهنم رسید. مبل مثلا ریل بود. همونی که توی فرودگاه  هست و وسایل روی اون حرکت می کنن تا هر کس وسیله خودش رو برداره. من و مامان باید وسایل خودمون رو به موقع بر می داشتیم. بعد هم اونا رو چیدم روی میز تا توی کامپیوترم نگاه کنم ببینم داخل اونا وسیله خطرناک نباشه. بعد مامان اجازه داشت اونا رو برداره بذاره توی چمدون.


دریا رو خیلی خیلی دوست داشتم. دوست داشتم برم شنا کنم توش. دوست داشتم قایق سواری کنیم. سوار قایق موتوری شدیم که من خیلی خوشم اومد.  بادبادک هوا کردیم. خانم گاوه ها رو دیدیم و ازشون تشکر کردیم که برامون شیر تازه و مقوی درست می کنن. یکی از خانم گاوه ها عصبانی بود بابام گفتند که انگار دلش درد می کرد.


خونه کارن جون اینا رفتیم و کارن خیلی پسر مهربونی بود. اجازه داد با تمام اسباب بازی هاش بازی کنم و حتی روی تختش بخوابم. ممنون ام دوست جون مهربونم. کارن جون. راستی باغ خونه شما خیلی خیلی خوشگل بود.

با الیسا اینا رفته بودیم سفر. الیسا شده آبجی من و من خیلی دوسش دارم. هر چند گاه یه کم دعوامون می شد ولی دوسش دارم و دلم براش تنگ شده. دیروز که داشتم نهارم رو می خوردم براش نون کوچیک آماده کردم که اگه اومد خونمون خودم براش لقمه بگیرم. هر کی هم بخواد آبجی منو اذیت کنه با تفنگم می زنمش و هر کی هم بخواد تفنگ منو ازم بگیره آبجی الیسا نمی ذاره.


خونه خاله جونم هم رفتیم و من با "رها" جون و آیدین جون حسابی بازی کردم. من اونا رو خیلی زیاد دوسشون دارم و اونا هم منو دوست دارن. اجازه می دن با همه اسباب بازیهاشون بازی کنم. دوستتون دارم پسر خاله خوش تیپ و مهربون ام و دختر خاله خوشگل و مهربون ام.


دیگه اینکه صاحب یه اسکوتر خوشگل و آبی رنگ شده ام. بابا کریم مهربون ام برام جایزه خریده.


از سرسره های خیلی بلند هم دیگه نمی ترسم و می تونم بارها برم بالا و سر بخورم بیام پایین.


کمی فارسی حرف زدن یاد گرفته ام. قبلا فقط متوجه می شدم الان می تونم تا حدودی پاسخ هم بدم.


پریروز با بابام رفتیم آرایشگاه مردونه و هر دو موهامون رو کوتاه کردیم. (اولین آرایشگاه مردونه رفتن من)

موهام رو بعد از اصلاح ببینین. (البته حین الاغ سواری و با پشت صحنه ای از کاردستی های خودم.)

 

بفرمایین توت فرنگی میل کنین...

 

بادبادک بازی در ساحل دریا

 

من و دریا

 

موتور سواری (جایزه اعلام به موقع پی پی)

 

یک نوع کشتی نوح که در پست قبل توضیح دادم.

سیم میکروفون چند دور دور کشتی پیچانده می شه برای حمل کشتی به مکان مناسب. خود میکروفن هم برای در دست گرفتن حین کشیدن استفاده می شه.

 

این هم نوع قدیمی تر کشتی نوح که در آن برای حیوانات موسیقی نواخته می شه.

 

این روش پنهان شدن هم برای هوای بارانی خوبه.

 

و اما خاطرتون هست گفتم دیگه خیلی بهتر از قبل می تونم رنگ آمیزی بکنم. ببینین...

 

این ها چند تا از عکس های من در سال جدید هستند.

فعلا دوبافیظ


 

 

 

 

 

 

/ 17 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپیده عمه آریانا

ااااااااااای جان الهی قربون این عسلک خوشمزه برم . خدا حفظش کنه . بوووووووووووووووووووووووس برای کیاراد گلم[قلب][ماچ][بغل][گل]

لیلا مامان پویان

چه شیرین شدی تو کیاراد جان [قلب]خیلی از خوندن درباره ات لذت بردم روی ماهت رو می بوسم[ماچ]

لیلا مامان پویان

پروین جان من هر وقت یاد کیاراد عزیز می افتم همش اون عکس دوروزگیش که توی مسابقه عکس بامزه بچه ها گذاشته بودید یادم میاد ماشا ا...گل پسرمون برای خودش مردی شده دیگه پوشک هم نمی شه[قلب][دست]

مامان باران

کیاراد عزیزم چقد خوشگل شدی عزیزم چقد عکسای قشنگی مامانی برات گذاشته وبلاگت [ماچ][ماچ][ماچ][گل]

مامان کیاراد

سلام همیشه شاد باشید .میشه لطفا بگید عکساتون رو از چه سایتی اپلود می کنید چون بدون حرص خوردن باز می شن

مامانش

همیشه از خوندن اینجا لذت می برم. ماشالله این پسمل غیرقابل پیش بینیه! راستی بازم ممنون که کالسکه کیارادو دادین که مهرادم سوارش بشه. کلی عکس خوشمل از پسملتون تو تولد کیهان گرفتم هر کاری می کنم نمی تونم اتچشون کنم بفرستم. در حال تلاشم هنوز!!!

[گل][گل][گل][ماچ][ماچ][خداحافظ]

خاله

[لبخند][گل][ماچ]

سام

سلام دوست گلم اسم من سام است به طور اتفاقی با وبلاگت اشنا شدم .وبلاگ زیبایی داری از خواندن نوشته هات و دیدن عکسهایت لذت بردم .دوس داشتی سری به وبلاگ من هم بزن .خواستی من و به اسم (ساتیار سام )لینک کن و به من اطلاع بده به چه اسمی لینکت کنم .بازهم بهتون سر میزنم .منتظر حضور صمیمانه تان در وبلاگم هستم